شهریور ۳۰, ۱۳۹۹

فروش نظریه‌های توزیع و موازنه قدرت در خانواده

الف- نظریه های زیست شناختی

نظریه های زیست شناختی بیشتر بر دخالت سازوکارهای فیزیولوژیکی از جمله هورمون ها در سلطه گرایی مردان و سلطه پذیری زنان، تاکید می کنن. هورمون های مردونه، مخصوصا تستوسترون، تمایل به سلطه رو در بقیه تحت تاثیر قرار میدن. مردان نسبت به زنان از سطوح بالاتر تستوسترون بهره مند هستن، از این رو، به گونه ای سلطه جویانه رفتار می کنن. بعضی دلایل حاکیه اون دسته از مردان که از سطح بالاتری از تستوسترون، در پلاسمای خون بهره مند هستن، تمایل دارن که مشاغل سلطه جویانه و کنترل کننده رو بردوش بگیرن (رضابخش، ۱۳۸۴: ۱۸).

برتری مردان بر زنان بر این اساس، قدرت بدنی مردان رو هم شامل می شه. چون   اندازه قوی بوده است که بتونه زن رو به فرمون ورداری از خود مجبور کنه، طبیعیه که سهم کلی ای از قدرت رو واسه خود حفظ کرده است. فرق های جنسی و تشریح شناسی، مخصوصا بر واقعیات مربوط به زایمان، عادت ماهانه و شیردهی به عنوان عوامل موثر بر ناتوانی زنان نسبت به مردان، تاکیدشده است(همون).

فمینیست های رادیکال با تکیه بر تحقیقات انجام شده دهه ۱۹۷۰، نظر داده ان که نیروی بدنی مردان در کنترل زنان، نقشی بسیار مهم داره و ضمن بیان روش های خشن مردان واسه سلطه یابی بر زنان، خشونت طبیعی مردان رو به عنوان عامل تعیین کننده در مرد سالاری و ستمدیدگی زنان، معرفی کردن(همون).

ب- سلطه جوئی و اقتدارطلبی مردان

این جور به نظر می رسد که نقش های جنسی سنتی واسه مردان که هم رهبر خونواده و هم رهبر جامعه هستن، کم کم در حال کم رنگ شدنه قدرت مردان در ابعاد روان شناختی از یه سو، با ویژگی های خاص مردان مانند: بالاتر بودن قدرت بدنی، مهارت ذهنی و جسمی، حس هیجان طلبی و ماجراجویی، سلطه طلبی، انگیزه پیشرفت و… و از سویی دیگه، با چیزای مهم موقعیت های اجتماعی و فرهنگی، کم و بیش توجیه پذیره.

 

ج- نظریه های جامعه شناسی

در تبیین سلطه مردان، مجموعه ای از نظریه های جامعه شناختی وجود دارن. بعضی بر عوامل اقتصادی و فرهنگی تاکید کرده ان و بعضی بر عوامل زیستی یا روانی تاکید ورزیده ان. بعضی از مهمترین نظریه ها به توضیح زیره:
اقتصاد

فردریش انگلس در کتاب منشاء خونواده، مالکیت خصوصى و دولت به طرح دیدگاهى درباره منشاء تاریخى خونواده پرداخت که مبناى بسیارى از نظریه هاى مارکسیستى و سوسیالیستی بعدی قرار گرفته است.به باور وى، در خونواده اشتراکى شروع تاریخ بشر که زوج هاى زیاد و فرزندان اونا رو در برمی گرفت، اداره امور خونه رو دوش زنان بود، ولی به دلیل اینکه کار زنان براى باقی موندن قبیله جنبه حیاتی داشت و صنعت عمومی و لازم تلقی می شد، زنان از پایگاه اجتماعی بالایى بهره مند بودن. اما اهلی سازی حیوانات و پیشرفت گله داری به پیدایش منبع ثروت جدیدی براى اجتماع بشری منجر شد و چون کنترل حیوانات قبیله در دست مردان بود، دلیل جمع شدن ثروت در دست مردان شد و قدرت نسبی اونا در مقایسه با زنان زیاد شد. در مقابل، ارزش کار و تولید زنان به کمبود گرایید و پایگاه اجتماعی اونا سقوط یافت در نتیجه، با پیدایش خونواده پدرسالار و مخصوصا در شکل تک همسری، اداره امور خونه اخلاق عمومی و اجتماعی خود رو از دست داد و به صورت یه خدمت خصوصى درآمد. زن اولین خدمتکار خونگی شده و از شرکت در تولید اجتماعی، بیرون رانده شد. درونمایه اصلی نظریه انگلس، یعنی این فرض که سلطه مردان در کنترل و مالکیت ثروت و وسیله تولید ریشه داره، از سوى محققان بعدی مفروض گرفته شده و تایید شده. محققان معاصر اعلام می دارن که در جوامع کشاورزی، قدرت زنان کمتر بوده است؛ چون در این جوامع، نظام وراثت زمین رو از پدر به بچه پسر منتقل می کنه و در نتیجه، زنان مالک زمین نبوده ان. هم اینکه، دراین جوامع زن به هنگام ازدواج، خونه خود رو ترک و در اقامتگاه خونواده شوهر زندگی می کرد. یافته هاى مردم شناسی هم از اون حکایت داره که با افزایش مشارکت اقتصادی زنان، مخصوصا در شرایطی که مردان به فعالیت هاى زنان وابسته باشن، قدرت اونا افزایش می یابد و حتی گاهى با قدرت مردان برابری می کنه؛ مثلا گفته می شه که در بعضی قبایل آفریقایى که زنان بین۶۰ تا ۸۰ درصد از خوراک قبیله رو تامین می کردن، قدرت تصمیم گیری اونا درباره امور قبیله در حد قدرت مردان بوده است. براساس مطالعه جدید میان فرهنگی هم که در ۱۱۱جامعه معاصر انجام شده است، هرچه مشارکت زنان در نیروى کار بیشتر باشه، امکان اینکه مردان بر اون ها اعمال قدرت کنن، کمتر میشه (رضابخش،۱۳۸۴: ۲۰).

ازدواج

بلومبرگ هم یکی دیگه از نظریه پردازانیه بر اساس علم تجربی بزرگی در مورد شکل های جور واجور جوامع و رابطه زنان و مردان که بر درجه کنترل زنان بر وسایل تولید و پخش مازاد اقتصادی توجه داره و عقیده داره که قشربندی جنسیتی در آخر از راه درجه کنترل زنان بر وسایل تولید و به وسیله مالکیت مازاد تولیدی – ارزش اضافی- تعیین می شه اینجور کنترلی به وسیله زنان به اون ها قدرت اقتصادی، نفوذ سیاسی و در آخر وجهه اجتماعی می دهد. به نظر بلومبرگ نابرابری جنسیتی در سطوح جورواجور آشیان ساخته است: روابط مرد و زن ریشه در خانوارها داره؛ خانوارها بر اساس جماعات محلی هستن، جماعات بر ساختارهای طبقاتی قرار دارن و در آخر ساختارهای طبقاتی در کشورها سکنی گزیده ان. کنترل مردان در سطوح جور واجور باعث کاهش قدرت زنان در جوامع شده است(ترنر،۱۹۹۸: ۲۳۲-۲۳۴).

اقتصادی

زیمل هم مفهومی از سلطه ارائه می دهد. به نظر ایشون ظالمانه ترین سلطه، شکلی از عمل متقابله؛ من اراده ی خود رو به شما تحمیل می کنم تا شما چیزی که رو می خواهم به من بدین. قدرت من ممکنه برآمده از موقعیت سازمانی من باشه یا ممکنه از قدرت متقاعدکننده ی عمل یا ایده های من بروز کنه. این با وجهه ی فرق داره که فقط از قدرت شخصیت من ناشی می شه، نه از راه هم ذات پنداری شخصیت من با هر ویژگی عینی مانند علم یا مقام. زیمل، سه نوع سلطه رو تشخیص می دهد، الف: سلطه به وسیله ی فرد، ممکنه به وسیله ی گروه موردقبول یا مخالفت قرار گیرد. این نوع سلطه، ممکنه اثر هم سطح  کننده داشته باشه یا ممکنه سلسله مراتبی باشه. زیمل عقیده داره که این شکل  ابتدایی سلطه س.ب: سلطه به وسیله ی جمع، حقوق افراد در گروه مسلط از روی اجبار به اون هایی که زیردست هستن، گسترش نمی شه. زیمل اعلام می داره که، بریتانیا در سرتاسر تاریخ اش با معیارهای بالایی از عدالت نسبت به افراد و سطوح بالایی از بی عدالتی نسبت به گروه ها توصیف شده است. اون هم اینکه، به بررسی شکل های متفاوتی از سلطه ی گروهی می پردازه. مثلا این که، گروه های سلطه گر مخالف یکدیگرند یا نظم سلسله مراتبی دارن. پ: آخرسر، سلطه به وسیله ی اصل یا قانون هست. این نوع سلطه به صورت جداگونه با سلطه ی فردی و با موقعیت های متفاوت، که در اون ها یکی از این دو نوع ممکنه واسه فرد زیردست مرجح باشه، مقایسه شده است و به این نتیجه ی باحال رسیده است که در تحلیل پایانی این که کدوم مرجحه، به تصمیمات غایی و احساسات غیرقابل بحث در مورد ارزش های جامعه شناختی بستگی داره.» (کرایب،۲۷۴:۱۳۸۲)

۲-۱-۲- چهره شناسی قدرت

در بررسی سیر مفهومی “قدرت” در ادبیات سیاسی و جامعه شناختی، سه چهره جدا از قدرت قابل دست یابیه که به چهره اول، دوم و سوم قدرت مشهور هستن.  چهره اول قدرت رو چهره های بر اساس نگرشی کثرتگرا، ناظر بر اعمال قدرت و متمرکز بر رفتار انضمامی و قابل مشاهده تعریف می کنن. به باور بعضی، نظریه “رابرت دال” در مورد قدرت رو می توان جزئی از چهره اول قدرت دونست. از دیدگاه رابرت دال، قدرت رو تنها پس از بررسی دقیق مجموعه ای از تصمیمات محسوس و انضمامی می توان تحلیل کرد. ایشون با هدفی رفتارگرایانه، قدرت رو به معنی”کنترل بر رفتارها” تعریف می کنه؛ به این معنا که “الف” بر “ب” تا جایی قدرت داره که بتونه “ب ” رو به کاری وا داره که در غیر اون صورت انجام نمی داد. از طرف دیگه، در دیدگاه زیادی گرایانه از قدرت،”قدرت” و “نفوذ” به جای همدیگه استفاده کرده شدن که جای تامل داره. “قدرت” عنوانیه که می توان واسه مفاهیم مرتبطی مثل زور، قدرت، زور، تحریک و نفوذ به کار گرفت. هم معنی دونستن “نفوذ” با “قدرت” به گونه ای غفلت از بقیه وجوه و ابعاد مربوط به قدرته که در نگاه های دیگه قدرت جایگاه خاصی دارن. از دیگر محورهای مورد نظر زیادی گرایان، یکی تاکید بر جنگ و درگیری مستقیم، یعنی جنگ بالفعل و آشکاره و دیگری تاکید بر مسایل کلیدی جامعه. زیادی گرایان از تصمیماتی سخن می می گن که به مسایل و بخش های موضوعی کلیدی مربوطه. پیش فرض کلی اینه که اینجور مسایلی دعوا بردار بوده و شامل جنگ بالفعله. علاوه بر این، اونا فرض می کنن که منافع رو هم می توان مثل اولویت های هدف فهمید (باقری،۱۳۸۶: ۷۱-۷۲). در این صورت، جنگ منافع هم همون جنگ اولویت ها میشه. زیادی گرایان با هر گونه ادعایی مبنی بر اینکه منافع می تونه غیرآشکار و مشاهده نشدنی باشه یا مهمتر از همه، با این نظر که مردم ممکنه نسبت به منافع خود دچار اشتباه شن یا ناآگاه باشن، مخالفت می ورزند. در کل باید گفت، دیدگاه یه بعدی قدرت، شامل دقیق شدن و فوکوس کردن بر رفتار در موقعیتای تصمیم گیری نسبت به مسایلیه که دور و بر اون ستیزی قابل مشاهده هست؛ ستیزی که نشون دهنده اولویت های متفاوت در خط مشیه و از راه مشارکت سیاسی رو می شه (باقری: ۱۳۸۶، ۷۲).

در چهره دوم قدرت، چهره اول به نقد کشیده می شه و اون رو به حکم اینکه نگرشی محدود، کاهش گرا و قاصر از ارائه ازمایشی عینی از میدون های سیاسی مهم و غیرمهمه، مردود اعلام می کنن. چراچ و براتز به عنوان نظریه پردازان کلی چهره دوم قدرت، در تلاشند تا تعریفی فراگیرتر و کامل تر از قدرت ارائه بدن. این دو نظریه پرداز در چهره اول قدرت با رابرت دال مشترک بوده، تاکید می کنن که قدر مسلم اون هستش قدرت وقتی اعمال می شه که “الف” در تصمیم گیری خود بتونه “ب” رو تحت تاثیر خود بذاره. اما به نظر اون ها، قدرت هم اینکه وقتی اعمال می شه که “الف” نیروی خود رو صرف ایجاد یا تقویت ارزش های سیاسی و اجتماعی و رفتارای نهادینه شده کنه و قلمرو سیاست رو محدود به مسائل بی ضرر واسه خود کنه. به باور اون ها، به میزانی که “الف” در انجام این کار موفق شه، “ب” از طرح هر مسئله ای که حل اون واسه منافع و اولویتای “الف” مضر باشه، منع می شه (همون: ۷۳-۷۲).

چراچ و براتز[۱] از طرف دیگه، قدرت رو مورد تموم اشکال کنترل موفقیت آمیز “الف” روی” ب” به کار می گیرن؛ یعنی، تموم شکلایی که تامین کننده موافقت “ب ” از طرف “الف” است و در واقع، کل شکل های جور واجور قدرت. ولی از طرف دیگه، تنها یکی از شکل های جور واجور چندگانه قدرت (بیشتر تامین و تضمین موافقت از راه تهدید و به کار گیری ضمانتای اجرایی) رو “قدرت” می خونن (همون: ۷۳).

گونه شناسی اونا از قدرت شامل زور، نفوذ، قدرت، زور و قدرت نامرئی (مهارت) است. “زور” وقتیه که “الف” موافقت “ب” رو با تهدید به محرومیت به دست آورد. “نفوذ” وقتیه که “الف” بدون هر گونه تهدید محروم سازی شدید، مثل ضمنی یا رو، موجب تغییر جریان عمل”ب” می شه. در موقعیتای شامل “قدرت”، “ب” موافقت می کنه؛ چون تشخیص می دهد که فرمون “الف” برابر ارزش هاش،  مناسب و مشروعه و یا اینکه از راه فرآیندی مناسب و قانونی به دست اومده است. در مورد “زور”،  “الف” برخلاف نبود رضایت “ب” و با سلب انتخاب رضایت یا نارضایتی از اون، به اهداف خود نایل میاد. “قدرت نامرئی” جنبه ای از زوره؛ چون اینجا رضایت در غیاب آگاهی موافقت کننده از منبع یا وجود دقیق درخواست محقق می شه (همون: ۷۴-۷۳).

معتقدان به چهره دوم قدرت مثل پیروان چهره اول قدرت، بر جنگ بالفعل و قابل مشاهده مثل رو و غیرآشکار، تاکید دارن. همونجوریکه معتقدان چهره اول قدرت بیان می دارن، قدرت در تصمیم گیری ها وقتی کرد پیدا می کنه که جنگ وجود داشته باشه. معتقدان چهره دوم قدرت هم همین فرض رو واسه موقعیت های غیر تصمیم گیری صادق می دانند. در از دست دادن اینجور ستیزی، هیچ راه دقیقی واسه قضاوت در این باره که  فشار یه تصمیم در جهت خنثی سازی یا جلوگیری از توجه جدی به درخواست واسه تغییر و دگرگونیه، وجود نداره (همون: ۷۴).

استیون لوکس، نظریه پرداز سه بعدی قدرت، عقیده داره: چهره اول قدرت بر اساس درس های دو بعدیه و از دست پیدا کردن به مسئله اساسی و ریشه ای قدرت، یعنی “منافع واقعی” ناتوانه. به باور لوکس، مشکلات واقعی فقط از رهگذر درس های سه بعدی از قدرت قابل درکه. ایشون تاکید داره که منطق اصلی نهفته در اعمال قدرت، تاکید بر این واقعیته که قدرت یه معنی علی بوده و بالاتر از سلسله ای منظم از رفتارها نمی توان اون رو فهمید. به تعبیر دیگه، چهره اول قدرت یه معنی لیبرالی از منافع رو پیش فرض خود قرار می دهد و منافع رو برابر خواسته ها و ترجیحاتی می دونه که از راه مشارکت سیاسی تجلی می یابد. چهره دوم هم مفهومی اصلاح طلبانه از منافع رو پیش فرض خود قرار داده، منافع رو نه فقط شامل تقاضاها و مرجحات، بلکه شامل مقولاتی مثل فصل بندی وضعیت طردشدگان و حذف شدگان در نظامای سیاسی هم می دونه. این وسط، سومین چهره قدرت بر بنیان مفهومی رادیکال از منافع استوار شده و از دید این چهره از قدرت، منافع شامل تقاضاها، مرجحات و امور دیگه ایه که تحت شرایط ممتاز انتخاب ها، یعنی اختیار و استقلال انتخاب کننده شکل می گیرد (همون: ۷۴-۷۵).

دیدگاه سه بعدی قدرت از زاویه نظریه پرداز اون، یعنی استیون لوکس، شامل نقد کاملی از دیدگاه رفتارگرایانه و زیادتر از اندازه روان شناسانه  دو دیدگاه قبلیه و امکان بررسی راه های مختلفی رو جفت و جور می کنه که به وسیله اون مسائل بالقوه یا از راه کارکرد نیروهای  اجتماعی و رفتارای نهادی و یا از راه تصمیمات افراد، خارج از سیاست نگه داشته می شه. در این دیدگاه، منظور از “رفتارها” رفتارای ساختمند شده اجتماعی و الگویافته فرهنگی گروه ها و نهادهاست یا رفتارهایی که در واقع، از راه بی عملی افراد رو می شه. این می تونه در غیاب جنگ بالفعل و آشکاری که به طور موفقیت آمیز ازش جلوگیری می شه، اتفاق بیفته. اینجا با یه “جنگ مخفی” مواجهیم که در اختلاف بین منافع کسائی که قدرت رو اعمال می کنن و منافع بالفعل کسائی که کنار زده شده ان، مستتره. این افراد ممکنه منافع خود رو اعلام نکنن و حتی نسبت به اون آگاه نباشن. لوکس عقیده داره، تاکید بر جنگ بالفعل و رو در واقع، ندیده انگاشتن این نکته اساسیه که موثرترین و بی سروصداترین به کار گیری قدرت، جلوگیری از ظهور اینجور ستیزیه. به تعبیر لوکس، این حد بالای قدرت و موذیانه ترین چگونگی اعمال اون نیس که با شکل دادن به درک، شناخت و ترجیحات مردم، در حد امکان، مانع نارضایتی مردم شده ایم، به گونه ای که پذیرای نقش خود در نظم موجود شن؛ حال یا به این دلیل که بدیلی واسه اون نمی شناسن و نمی تونن تصور کنن، یا به این دلیل که اون رو مثل مقدرات الهی، به درد بخور و مهم می دانند؟ (همون: ۷۶-۷۵).

جامعه شناسا آمریکایی سه “الگو” از قدرت رو که به نظر ناممکن میاد، پیشنهاد کرده ان:

الف) الگوی علیتی: بعضی از این جامعه شناسا (سایمون) پیشنهاد می کردن تا جمله “الف بر ب قدرت داره” جای خود رو به جمله “رفتار الف دلیل رفتار به” بده. اما در این صورت چیجوری می توان مثلا تهدید به اعمال مجازات رو گفت؟ یا سلسله مراتب رو چیجوری می توان روش زوم کرد؟ قدرت فقط “دلیل اجتماعی” نیس (استیرن،۱۳۸۱: ۷۹).

ب) الگوی مبادله گرا: پیتر بلا مبادله رو هم چون فعالیتی ارادی تعریف می کنه که به وسیله اون شخص دیگری رو راضی می کنه تا عوضش پاداشی که دریافت می کنه به خواسته هاش جواب دهد، و قدرت از مبادله ای بدون مراعات قرینه زاده می شه: شخص دارای منابع بیشتریه پس میتونه به بقیه “جایزه” دهد و از اونا اون چه رو دوست داره به دست آورد. دیگه زور مجبور کننده آشکار نمی شه: همه چیز به وجود اومده توسط اراده صحنه گردانانه (همون: ۷۹). اما طرح بلاو اصلا به اصل نابرابر بودن منابع نمی پردازه.

ج) الگوی “نظام مند”: به نظر تالکوت پاسونز، کل جامعه یه نظام به حساب میاد، یعنی مجموعه ای منظم و بدون اختلاف. این نظام به خرده نظام هایی تقسیم شده است که هر یک دارای نقش خاص ان، هم چون دنیای اقتصادی (با نقش موافق کردن)، جهان سیاسی(که نقش اون تحقق اهداف سیاسیه)، نظام هنجاری یا فرمایشی (که نقش اون ترکیب کردنه)، مدار ارزش ها (که باید الگوی اساسی جامعه رو حفظ کنه). پول (مدار اقتصادی) هم ارز خودرا در مدار سیاسی (قدرت) و هنجاری (نفوذ) می یابد. قدرت ابزاری کارکردیه چون که به اهداف جمعی تحقق می بخشه، اهدافی که به وسیله مجموعه نظام آماده شده است. پس قدرت احتیاجی نداره که به خشونت دست یازد، همه اقتدارش رو تکریم می کنن. قدرت همیشه مشروعه، چون به اهداف تحقیق می بخشه. این قانون عبارت از حقیه که واسه اعمال داره و واسه حفاظت قدرت کافیه تا کارایی اون نشون داده شه، یعنی توانایی اون جهت تحقق دائمی اهداف. نمی توان این توانایی رو به اثبات رساند مگه با ارائه نشونه ها و نمادها؛ قدرت مانند پول دارای وجود نمادینه (همون: ۸۰).

[۱]cherach- bratez

View all posts by →