فرهنگ از دیدگاه باستان شناسی:

فرهنگ[1] :

از آنجا که موضوع این پایان نامه طراحی یک مرکز فرهنگی ـ اجتماعی ـ تفریحی است، پرداختن به مقوله فرهنگ به عنوان هدف اصلی چنین مراکزی و ماده خام راهبردی اندیشه های معماری، امری اجتناب ناپذیر است. در این بخش سعی می گردد تا با آشنایی با مفاهیم واژگان فرهنگ به ویژه با رویکردی جامعه شناسانه، به بیان وجوهات مختلف فرهنگی، رویکردهای فرهنگی و لزوم برپایی چنین مراکزی و … پرداخته شود.

 

2-1-1-کلیات:

فرهنگ مفهومی است که لغت نامه ها و مردم آن را به معنای گوناگون نوشته اند، مثلا در فرهنگ معین ذیل لغت فرهنگ آمده است: « ادب، تربیت، دانش، علم، معرفت، مجموعه آداب و رسوم، کتابی که شامل لغات یک یا چند زبان و شرح آنها و مداخلشان است و …». اما در این رساله، این معانی مورد نظر نیست و بیشتر از دیدگاه باستان شناسی و جامعه شناسی و انسان شناسی مطرح می گردد.

واژگانی که در زبان های اروپایی ( از ریشه لاتین ) و در زبان فارسی ( از ریشه اوستایی ) دلالت بر مفهوم فرهنگ دارند، همگی به نوعی به مفهوم پرورشی اشاره می کنند.

Culture فرانسوی و انگلیسی و Kulter آلمانی از ریشه Cultaru به معنای پروراندن و تقویت به ویژه تقویت خاک و توسعه کشاورزی بوده؛ بنابراین در واقع جنبه ای استعاری داشته است. در واقع ذهن نافرهیخته و زمخت، مانند زمین سنگلاخی بود که پرورانده و بارور شده باشد و به تعبیری معنای مراقبت از گیاهان، در معنای مجازی مراقبت از اندیشه است.

 

 

2-1-2. واژگان فرهنگ در زبان پارسی:

لغت فرهنگ از ” فر (پیشوند) + هنگ” ساخته شده است، که “هنگ” از ریشه ی “تنگ[2]” به معنای کشیدن و فرهیختن ( ادب آموختن و تربیت کردن ) آمده است و این معانی با مفهوم ادوکات دادن[3] در لاتین مطابقت دارد که به معنای کشیدن و نیز تعلیم و تربیت است. بدین سان، فرهنگ پیوندی جدایی ناپذیر با تمدن دارد.

 

 

فرهنگ در کاربرد کلی باستان شناختی، اشاره به آن جنبه از رفتار اجتماعی دارد که غالباً آن را « فرهنگ مادی» می نامند.

غالباً بر این فرض متکی بوده اند که فرهنگ بازتاب دقیق گروه بندی اجتماعی است، اما اکنون در چنین نظری تردید است. فرهنگ را، در تعریف دقیق تر، تکرار و وقوع همساز یک مجموعه، یا در زمان و مکان محدود دانسته اند. اینجا باز این فرض مطرح می شود که فرهنگی که به این صورت تعریف شده بازتاب یک سلسله از تمایزات اجتماعی همزمان است، این مفهوم را نخست و.گ.چایلد در سال 1929 میلادی اعتبار بخشید و در تنظیم ساده ی داده های بنیادی باستان شناختی ارزش قابل ملاحظه ای داشت؛ اما در سال های اخیر به محدودیت های آن پی برده اند و کاربرد آن بیش از پیش رو به کاهش است.

 

2-1-4. فرهنگ از دیدگاه جامعه شناسی:

اما فرهنگ از نظر جامعه شناسی، « میراث اجتماعی»[4] هر اجتماع است، و کلیه ی دستکارهای او مثل ابزارها، اقامت گاه ها، کارگاه ها، پرستشگاه ها، تفرجگاه ها، آثار هنری و … نیز کلیه ی ساخت های ذهنی و روحی دسته جمعی مثل دستگاه نمادها، مفاهیم، باورها، ادراکات زیبا شناختی و … و نیز اشکال متمایز رفتارها مثل نهادها، گروه بندی ها، آیین ها، سازمان های گوناگون و … را شامل می شود که مردم ( گاهی سنجیده و آگاهانه، و گاهی از طریق ارتباط متقابل و پیامدهای پیش بینی نشده) در طی فعالیت های جاری داخل شرایط زندگی خاص خود پدید آورده اند، و به انواع گوناگون و درجات متفاوت از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است.

در این دیدگاه فرهنگ پیوندی جدایی ناپذیر با تمدن دارد. در قرن 19 در اروپا اولاً مظاهر معنوی تمدن بیش از جلوه های فنی و مادی آن مورد تاکید قرار گرفت و ثانیاً به جنبه های ملی و قومی- فرهنگی ( به تفکیک از دانش و آگاهی عمومی ) بیشتر توجه شد. ثالثاً با آشنایی اروپاییان با تمدن ایران و هند و سپس چین، این عقیده رواج  یافت که اندیشه انسانی در سرزمین های مختلف، به شیوه های گوناگون شکل می گیرد و موجر فرهنگ هایی می شود که ممکن است در عین تفاوت های آشکار با تمدن اروپایی بسیار پیشرفته باشد و در عالم فکر و احساس، به ایجاد آثار ارزشمند کامیاب شوند.

فرهنگ در حوزه این علوم از دو جنبه مورد بررسی قرار می گیرد، یکی به بعنوان « واقعیتی عینی »، آثاری که تحقق پذیرفته اند، و دیگر « واقعیتی که انسان ها با آنها زندگی می کنند» ، یعنی مجموعه ای متشکل از ارزش ها یا به تعبیری مدل های فرهنگی که مستلزم مشارکت مستمر و پرتحرک افراد جامعه است. در واقع فرهنگ سازی یا خلق الگوها و مراجع منعطف و پایای فرهنگی از تقابل و تعامل همین دو جنبه حاصل می شود. فرهنگ، در حقیقت، محصول فعالیت های اجتماعی و پیگیرانه افراد است که با بهره گیری از آثار تحقق یافته فرهنگ، یعنی واقعیت عینی فرهنگ، در خلق آن مدل ها شرکت می جویند و در مقابل، فرهنگ در تکوین و استقرار رفتارها و کردارها ایفای نقش می کند.

اما نکته مهم دیگر درباره تلقی هایی که از مفهوم فرهنگ وجود دارد، به دو شاخگی نظری اندیشمندان انگلوساکسون و آلمانی بر می گردد. گروه اول تمایل دارند که فرهنگ را در معنای وسیع و شامل تمدن به کار برند. در حالی که گروه دوم، فرهنگ و تمدن را در تقابل با هم می نگرند. به نظر اینان مجموع عناصر مادی، آثار فنی و اشکال ساز اجتماعی را که امکان بروز و تجلی یک جامعه را فراهم می سازند، تمدن می خوانند و در مقابل فرهنگ را عبارت از مجموع«مظاهر معنوی،  آفرینش های ادبی، هنری و ایدئولوژی مسلطی» می دانند که واقعیتی بدیع و ویژه مردمی را در یک دوران تشکیل می دهند.

روی هم رفته شاید بتوان گفت منظر جامع تر، دیدگاهی است که از کنش و واکنش تمدن و فرهنگ دفاع می کند، یعنی از تاثیر متقابل تمدن و فرهنگ در شکل دادن به یکدیگر سخن می گوید. از سویی برای شناخت فرهنگ و مدل های فرهنگی یک جامعه نیاز داریم به شناخت تمدن آن جامعه، یعنی آن ترتیبات مادی که در طول تاریخ سامان حیات اجتماعی آن جامعه را به وجود آورده اند و از سویی دیگر ، این آداب و رسوم و رفتارها و مصنوعات که به نوبه خود معلول « ذهنیت » افراد یک جامعه اند، هستند که به ترتیبات مادی و تاریخی یک جامعه مفروض شکل می دهند.

به بیان دیگر، می توان گفت « فرهنگ هم علت است و هم معلول » و از همین روی برای شناخت آن و هم چنین برای بالاندن آن باید به کنش و واکنش نهادهای مادی و فعالیت های معنوی جامعه توجه کافی مبذول داشت.

از این نظر است که می توان به جایگاه معماری و نقش آن در فرهنگ آفرینی، بهتر و دقیق تر اندیشید. معماری، از یک طرف چون دیگر آفرینش های هنری و فن آوری ( که از قضا معماری هر دو جنبه را داراست)، حاوی عناصری است که علوم نظری از آن ها وام می گیرد و از طرف دیگر، خود وام دار این علوم به ویژه علوم اجتماعی است.

معماری جلوه گاه الگوها و نمادهایی است که از تمدن و فرهنگ یک جامعه حکایت می کنند و آفریننده الگوها و نمادهای شاید تازه و معمولاً التقاطی و مختلطی است که جزیی از وضعیت فرهنگی در حال تکوین زمانه خود به شمار می آیند. حال اگر بخواهیم از فردی متصف به صفت فرهنگی سخن گوییم، با چنین گستره ای از زمینه های تاریخی و مادی و گرایش های ذهنی و معنوی جامعه کوچک یا بزرگی مواجه می شویم که مرکز فرهنگی قرار است در آن استقرار یابد. پیچیدگی امر زمانی آشکارتر می شود که به یادآوریم اکنون در عصر ارتباطات، اطلاعات و درگیری با فراگردهای پیچیده ای چون جهانی سازی و جهانی شدن به سر می بریم که با نگاه خوش بینانه، فرهنگ های بومی و محلی و مردمی را هر چه بیشتر پویا و بارور می سازد و در نگاه بدبینانه موجب نتایج ناگواری چون « فرهنگ زدایی » و حذف یا جذب فرهنگ های کوچک در منفعت جویی های نظام بازار جهانی و سرمایه داری در حال گسترش می گردند.

 

2-1-5. فرهنگ توده ای[5]

فرهنگی که به فرهنگ عوام (با فرهنگ عامیانه اشتباه نشود.) هم معروف است و معمولاً متضاد فرهنگ والا شمرد می شود. این فرهنگ هیچ گونه ارزش ذاتی ندارد و از آن حمایتی نمی شود، بلکه فقط محصول بنجولی است که برای سرگرمی عوام تهیه می شود و باب سلیقه بازار فروش است و از طریق تولید ماشینی مثل چاپ و صفحه های گرامافون و پوسترهای هنری به وجود می آید. بحث بر سر فرهنگ توده ای که از زمان « ورذرورث» آغاز شده بود، از نو در دهه 1950 میلادی از سر گرفته شد و علتش هم یکی وفور نعمت و غذا ( جامعه مرفه ) و دیگری ترس بود. ترس از اینکه آگهی تبلیغاتی سازنده و شکل دهنده ذوق و سلیقه فرهنگی مردم باشد: اما ماجرا صورت دیگری پیدا کرد. گرچه سنت گرایانی مثل “ف.ر. لیویس” همچنان با تجزیه و زوال اجتماع «ارگانیک» مخالفت می کردند و نویسندگان جناح چپ هم، مثل” دوایت مک دونالد” معتقد بودند که فرهنگ توده، فرهنگ والا را فاسد کرده است؛ باز نویسندگان دیگری مثل “ریچارد هوگارت” (در کاربردهای سواد) استدلال می کردند که فرهنگ طبقه زحمت کش انگلیس نیروی حیاتی خاص خود را دارد. اما جامعه شناسانی چون ” ادوارد شیلز” استدلالشان این بود که رواج صفحه نوار آثار جدی موسیقی و آثار هنری ذوق توده را بالا برده و مردم بیشتری را به “جامعه ” کشانده است.

در دهه 1960 میلادی با ظهور هنر پاپ این مناظره از سر گرفته شد. گروهی از نقادان ( مثل سوزان سونتاگ و ریچارد پوئیریر ) با مجله آمریکایی پاریتزان ریویو[6] همگام و مدافع « ادراک نو» شدند که اعتبار هرگونه تمایزی را میان هنر« روشنفکری » و « غیر روشنفکری» نفی می کرد، و دلیل می آوردند که موسیقی « بیتل ها» و «رولینگ استونژ» در برانگیختن واکنش های توده ای همان قدر مهم است که موسیقی ” شونبرگ”. از این زاویه « هنر والا» مصنوعی و نخبه پرور دیده می شود و فرهنگ توده ای اصطلاحی ستایش آمیز می شود.

 

2-1-6. فرهنگ عامیانه[7]

این وجه از فرهنگ، میراث اجتماعی ( یعنی نهادها، رسوم، قراردادها، ارزش ها، مهارت ها، هنرها و روال های معیشت) گروهی از مردم است که خود را اعضای یک اجتماع نزدیک به هم حس می کنند و با آن پیوند وفاداری بسیار عمیقی دارند.

فرق فرهنگ عامیانه با فرهنگ های پیچیده تر در این است که فرهنگ عامیانه به طور برجسته ای نامکتوب است و چنان بافت محکمی دارد که می تواند سینه به سینه از طریق آیین ها و آمیختگی رفتاری از نسلی به نسل دیگر منتقل شود.

 

2-1-7. فرهنگ پذیری[8]

فرهنگ پذیری اصطلاحی آمریکایی است که در بریتانیا تماس فرهنگ خوانده می شود و نوعی تغییر فرهنگ است که از برهمکنش دو یا چند جامعه یا گروه با سنت های فرهنگی متفاوت پدیدار می شود.

نظریه فرهنگ پذیری در انسان شناسی به کندی ظاهر شد و سپس تا دهه 1930 میلادی رویکردی فرهنگی که بر تکامل و پخش صفات فرهنگی متمرکز بود، بر آن سلطه داشت. در پی کوشش های “مالینوفسکی” و “فورتیس” در انگلستان و “ردفیلد” و “لینتون” در ایالات متحده آمریکا، برای تدوین رویکرد کارکرد گرایانه ی آگاهانه تری که فرهنگ را بیش تر به صورت یک دستگاه می نگرد تا مجموعه ای از صفات جدا از هم، نظریه تماس فرهنگ به عنوان وسیله تحلیل تغییر اجتماعی اهمیت بیشتری یافت. نظریه های قدیمی تر متمایل به این بود که نتیجه عادی فرهنگ پذیری را آمیزش یا همانند سازی فرهنگی بدانند. فرهنگ مسلط ( به علت تکنولوژی یا قدرت سیاسی) بوته ذوب فرهنگ ناتوان می شد. گرایش نظریه های بعدی این بود که چندگانه گراتر باشند، یعنی نشان دهند چگونه آمیزه های نو و خلاق اغلب نتیجه برهم کنش سنت های فرهنگی و گروه های متنوع است.

[1] Culture

[2] thang

[3] edure,education

[4] Social hertage

[5] Mass Culture

[6] Partisan Review

[7] Folk Culture

[8] Acculturation

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *