روانشناسی با موضوع تئوری مبادله

۲-۱- ۶- نظریه کارکردگرایی

طبق نظریه کارکردگرایی، هر فرهنگ، مجموعه ی به هم پیوسته، تنها و تقریبا منسجمیه که باید اون رو به عنوان یه کل توجه و تبیین کرد؛ از این رو جدا کردن یه عنصر یا ویژگی فرهنگی [مثل مهریه] یا یه نهاد از بستر و زمینه ی اصلی اون، مانع از تبیین واقع بینانه اون میشه؛ چون عناصر و ویژگی های فرهنگی اگر خارج از موقعیت و جایگاه ساختاری شون در مجموعه مربوط و به گونه ای جداگونه از رابطه با بقیه عناصر فرهنگی توجه شن، پدیده هایی بی معنا و غیرقابل تفسیر هستن. نظریه پردازان کارکردگرا از خاستگاه پدیده های اجتماعی و هم پیامدها و کارکردهای اون پدیده بحث می کنن. یعنی نه فقط به فلسفه وجودی پدیده ها، بلکه به یافته های خواسته یا ناخواسته اون ها هم توجه می کنن که نکته بسیار مهمیه. به تعبیر کوزر: «دورکیم میان نتیجه های کارکردی و انگیزه های فردی، آشکارا تفاوت قائل می شه. در تبیین واقعیت اجتماعی، نشون دادن دلیل اون کافی نیس، بلکه ما باید در بیشتر موارد، کارکرد اون واقعیت رو در اثبات سازمان اجتماعی هم نشون بدیم.» (کوزر،۱۳۷۸: ۲۰۰۲). با بهره گیری از این نظریه می توان جایگاه مهریه رو در رابطه با بقیه عناصر موجود در نهاد خونواده به عنوان یکی از نیازای اساسی در نظام اجتماعی موجود دریافت؛ اینکه چیجوری به وجود اومده و چه کارکردهایی داره.
فلسفه

بوردیو به میدون های متفاوت در جامعه اشاره می کنه و معتقداست این میدون ها «صحنه مقابله» واسه مالکیت و بازآفرینی منابعی هستن که مختص اون هاست. این منابع – که بوردیو اون ها رو سرمایه می نامد- مقولات وضعی قدرت اجتماعی هستن. این منابع یا سرمایه ها بدون نظم و ترتیب و ناموزون در میان مقام های جورواجور یه میدون پخش می شن و شالوده مناسبات سلطه و پیروی و مقابله علیه سلطه رو در درون میدون تشکیل می دهد. کسائی که مقام های اجتماعی رو در اشغال دارن، مزیت دسترسی به منابع رو در اختیارشون قرار می دهد، قادر می شن بر میدون سلطه پیدا کنن و جایزه هایی رو که هر میدون عرضه می داره به دست بیارن (لوپز، ۱۳۸۵: ۱۳۷-۱۳۹). گروه­هایی که به بیشترین اندازه سرمایه دسترسی دارن، در مفهومی قرار می­گیرند که بوردیو اون رو «میدون قدرت» می نامد. عاملان و عمل گران حاضر در هر میدون به دلیل رسیدن به قدرت و منزلت و از اونجایی که در موقعیت های نابرابری هستن همیشه در درگیری و جنگ ان و از راه اخلاق و اشکال سرمایه ای که در اختیار دارن می تونن جایگاه فرادست یا فرودست رو در این میدون به دست بیارن. اخلاق یعنی “ساختارهای ساختاردهنده”، از یه نوع روش ی بودن که موجب پیدایی اعمالی در یکی بودن با شرایط خاصی می شه. یه شخص با یه نوع اخلاق مشخص که در یکی بودن با فرصت های زندگی اون قرار داره، خودشو در اون شرایط مشخص راحت حس می کنه و خودشو با شرایط بازی تطبیق می دهد.

سلطه مردونه اون اونقدر در اعمال اجتماعی و ناخودآگاه ما داخلی شده که به سختی می تونیم وجود اون رو درک کنیم این سلطه اون قدر با تفکرات ما پیوند یافته که زیرسوال بردن اون خیلی سخت شده است. تحلیلی که بوردیو در مورد قبایل کابیل[۲] انجام داده، ابزارهایی رو جفت و جور کرده تا از راه اون ها بتونیم وجوه مخفی روابط بین جنس مذکر و مونث در جوامع خود رو درک کنیم و اینجوری زنجیره های آگاهی کاذب و گول زننده ای که ما رو در سنت های خود محدود کرده رو پاره کنیم. بوردیو سلطه مردونه رو به عنوان اولین نمونه خشونت ظاهری- نمونه ملایم، نامریی و خزنده خشونت که از راه رفتارای روزمره ما در زندگی اجتماعی اعمال می شه، بررسی کرده است. به خاطر درک این شکل از سلطه باید به بررسی عملکرد ها و نهادهای اجتماعی چون خونواده پرداخت که تاریخ رو به طبیعت تبدیل کرده و قرارداده های اجتماعی رو داخلی ساخته ان.

بوردیو به خاطر نشون دادن جایگاه ها و رد و بدل کردن میان عاملان یا گروه های اجتماعی به مقدار و اهمیت نسبی سرمایه در اختیار اشاره می کنه. بوردیو از چهار نوع سرمایه نام می برد:

الف) سرمایه اقتصادی یعنی همون در اختیار داشتن ثروت و پول

اقتصادی

ب) سرمایه فرهنگی یعنی در اختیار داشتن و استفاده کردن از جنسای فرهنگی و علم

 

ج) سرمایه اجتماعی یعنی روابط اجتماعی و فردی هر فرد با دیگه افراد

د) سرمایه ظاهری یعنی در اختیار داشتن شأن، احترام و پرستیژ

به نظر بوردیو افراد واسه رسیدن به بهترین موقعیت با همدیگه به رقابت می پردازند؛ یعنی، این اشکال سرمایه تعیین کننده قدرت اجتماعی و نابرابری های اجتماعی ان. به نظر بوردیو معنی طبع یا خلق و خو با جامعه پذیری تو یه گروه اجتماعی رابطه داره و نشون دهنده چگونگی ی تولید طبایع از طرف ساختارهای اجتماعی و بعد بازتولید این ساختارها به شکل عمل های ساختمنده، پس منش فقط مجموعه ای از انگیزه های روانی نیس، بلکه محصول جامعه پذیری بلندمدت در شرایط اجتماعی خاص و یا موقعیت معینه(ریتزر،۱۳۷۷:۷۲۱).

به نظر بوردیو اعمال ظاهری همیشه شامل شناختن و به رسمیت شناختنه، شامل اعمال شناختی از طرف کسائی که طرف مقابل اون اعمال ظاهری هستن. اون طور که در مورد سلطه مردونه خوب می بینیم سلطه ظاهری با همدستی عینی (زن) زیر سلطه اعمال می شه. این همدستی در حدودیه که واسه اینکه اینجور سلطه ای پا بگیره، فرد زیر سلطه باید نسبت به اعمال فرد مسلط ساختارهای ادراکی رو به کار بندد که فرد مسلط واسه تولید اون اعمال، اون ها رو به کار می گیرد (بوردیو،۱۳۸۱: ۲۵۲).

ماکس وبر قدرت رو اینجور تعریف می کنه: قدرت یعنی” امکان تحمیل اراده ی یه فرد بر رفتار بقیه” (گالبرایت،۱۳۸۱: ۸ ؛ فروند، ۱۳۶۲: ۱۴۰). این تعریف، کم و بیش همون برداشتیه که عموما از قدرت می شه. به نظر وبر قدرت وقتیه که در چهارچوب رابطه اجتماعی هست و به فرد امکان می دهد تا قطع نظر از مبنایی که فرصت نامبرده بر اون استواره، اراده اش رو حتی برخلاف مقاومت بقیه بر اون ها تحمیل کنه. وبر عقیده داره که معنی قدرت از نظر جامعه شناختی، بی شکل و نامنظمه؛ هر کیفیت قابل تصوری از فرد و هر ترکیب قابل تصوری از شرایط ممکنه فرد رو در وضعیتی بذاره که بتونه تسلیم شدن در برابر اراده اش رو از بقیه طلب کنه (وبر، ۱۳۶۷: ۱۳۹).

شکل های جور واجور سلطه در تفکر ماکس وبر یعنی سه گانگان معروفی که هریک نمایانگر جامعه ایه که در اون شکل یافته عبارت ان از:

  • سلطه ی فرهمندانه (کاریزمایی)
  • سلطه ی سنتی
  • سلطه ی قانونی- عقلانی

سلطه ی کاریزمایی براساس ی سرسپردگی غیرعادی به پاکی یه شخص، یه قهرمون یا به شخصیه که خصائلی نمونه داره. این نوع از سلطه رو وبر نه در چارچوب مفاهیم سلطه ی شخصی بلکه به شکل امر غیرعادی در برابر امر عادی توصیف می کنه. این نوع سلطه، بر سنت و بر قانون موضوعه متکی نیس، بلکه بر قانون وحی شده یا شاید بر قانون استنتاج شده تکیه داره. «این ها سنخ رویایی ان و به سنخ بندی عمل مربوطند، مخصوصا در مورد قدرت قانونی- عقلانی و سنتی. هم اینکه نظم تاریخی ممکنی هم در مورد اون ها هست (باز این مورد در سلطه ی سنتی و قانونی- عقلانی آشکارتره). در عمل هر سه نوع در هر موقعیتی همزیستی دارن؛ ولی شاید یکی از این سه برجسته تره. گروه هایی که برسر قدرت رقابت می کنن ، همیشه تلاش در تغییر امکاناتشان دارن، پس در جامعه ی مدرن مخصوصا بی ثباتی ذاتی در شکل سلطه هست (کرایب،۲۳۱:۱۳۸۲ -۲۳۰). «توجه وبر در مرحله ی اول بر اختلافات اساسی معطوفه که میان سلطه ی شخصی با سلطه ی غیرشخصی و سلطه ی سنتی با سلطه ی عقلانی هست .با تغییر شکل فرمانروایی فردی به شکل دولت مدرن، این شکل های فرمانروایی از بین می روند و جاشون رو دولت بر اساس قانون می گیرد، یعنی به مرحله ی تحولی رسیده ایم که سلطه بر اصول ذهنی و جهان عمومیت متکیه و چارچوب تازه ای واسه اثر دوطرفه عقلانی شدن قانون شکلی و عقلانی شدن قانون ماهوی ارائه می دهد.» (تدین،۸:۱۳۷۹)

«ماکس وبر» به جای واژه «توانایی»، از کلمه «فرصت» استفاده کرده است. به نظر ایشون «قدرت عبارته ازفرصتی که در چارچوب رابطه اجتماعی به وجود میاد و به فرد امکان میده تا قطع نظر از مبنایی که فرصت نامبرده بر اون استواره- اراده اش رو حتی به رغم مقاومت بقیه، بر اون ها تحمیل کنه. از دیدگاه وبر قدرت، فرصت یه فرد یا تعدادی از افراده واسه اعمال اراده خود حتی در برابر مقاومت عناصر دیگری که در صحنه عمل شرکت دارن.» قدرت،  نهاد یا ساختار نیس، توانایی هم نیس تا گروهی دارای اون باشن، بلکه نامیه که به وضعیتی پیچیده و هدف دار در جامعه ای مشخص داده می شه. قدرت به دست آوردنی نیس، ربودنی و تقسیم شدنی هم نیس. چیزی نیس که نگه داشته شه یا از دست بره. کارکرد قدرت از نقاطی بی شمار، در جریان کش و قوس روابطی نابرابر و ناپایدار، شروع می شه. قدرت از پایین سر بر می آورد، یعنی اصل در روابط قدرت ومحرک اون، اختلاف همه جانبه و اختلاف از بالا به پایینه (گالبرایت،۱۳۸۱: ۸ و فروند، ۱۳۶۲: ۱۴۰).

به نظر می رسد نظر ماکس وبر درباره ی قدرت از دید تاکید بر عنصر قصد یا «اراده» با نظر راسل هم جهت باشه اما از دید تاکید بر توانمندی تحقق اون و در این نظر که مقاومت، چه بالقوه و چه بالفعل، با ویژگی های قدرت مربوط است، متفاوت به نظر می رسد. دیدگاه های وبر و دال هر دو بر معنی «اِعمال قدرت بر» متمرکزه.

برتراند راسل قدرت رو ایجاد آثار و یافته های مورد انتظار تعریف می کنه. از دید راسل قدرت یه معنی کمیه که اگه دو فرد که دارای خواست های مشابه باشن، در نظرگرفته شن، هروقت یکی از اون ها بر همه ی خواست اون دیگری برسه، هم اینکه خواست های دیگه، این شخص از دیگری بیشتر قدرت داره (راسل، ۱۳۶۲: ۳۱ و راسل،۱۳۷۰: ۲۹). راسل قدرت رو در بعد سازمانی و فردی می بیند. یکی از صورت های قدرت فردی، قدرت پشت صحنه است؛ یعنی قدرت درباریان، دسیسه گران، مردان (یا زنان) کم قدرت که از راه روش های شخصی نفوذ دارن. اون ها کلا بهتر می دونن که به جلوی صحنه کشیده نشن. نفوذ اینا در جایی تا بالاترین حده که قدرت ظاهری جنبه ی موروثی داره و در جایی به کم ترین حد می رسد که قدرت رو به جایزه و مهارت نیروی شخصی میدن (همون، ۴۳).

از دید کیت دودینگ قدرت داشتن، رسیدن به اون چیزیه که می خواهید، نه خواستن اون چه که می تونید به دست بیارید. قدرت افراد با در نظر گرفتن منابعی که در هر وضعیت اجتماعی می تونن به میدون بیارن، آزمایش می شه. این منابع می تونه منابع خارجی مثل پول، حقوق قانونی، قدرت نهادی و هم منابع داخلی مانند قدرت جسمی، قاطعیت و تمایل باشه (دودینگ، ۱۳۸۰: ۸۷). به نظر ایشون این که بگیم «عمل گر الف قدرت داره» خیلی مفهومی نداره؛ باید بگیم عمل گر الف قدرت انجام چه کاری رو داره. دودینگ دو معنی قدرت رو از هم تفکیک می کنه: «قدرت واسه» که شامل همکاریه و «قدرت بر» که شامل کشمکشه. به نظر دودینگ «قدرت واسه» بنیادی ترین کاربرد اصطلاح «قدرت» است؛ در واقع «قدرت بر» شامل «قدرت واسه» هم می شه. «قدرت واسه» و «قدرت بر» رو می توان به ترتیب «قدرت نتیجه ای» و «قدرت اجتماعی» نامید؛ در مورد اول به این دلیل که قدرت با عواقبی همراه است که یا اون رو ایجاد می کنه یا به ایجاد اون کمک می کنه و در مورد دوم، به دلیل اون که از روی اجبار شامل رابطه ای اجتماعی، دست کم میان دو عمل گره؛ یعنی توانایی عمل گر واسه تغییر«ساختار انگیزه ای» عمل گر یا عمل گران دیگه، به گونه ای تعمدی تا به بروز عواقبی منجرشود، یا به ایجاد اون ها کمک کنه. دراین تعریف ساختارهای انگیزه ای، مجموعه کامل هزینه ها و منافعیه که رفتار به روش ای خاص رو توجیه می کنه (همون: ۱۱-۱۰).

آر. دبلیو. کانل درکتاب”جنسیت و قدرت”((۱۹۸۶ومردانگی ها (۱۹۹۵) یکی از کامل ترین تعبیرهای نظری جنسیت رو مطرح می کنه. طبق نظرکانل، مردونگی ها بخش مهمی از نظم جنسیتیه و جدا از اون، یا جدا از زنونگی هایی که با اون همراه است، قابل درک نیس. به گفته کانل، روابط جنسیتی محصول عمل های دوطرفه و فعالیت های روزمره است. عمل ها و رفتارای مردم عادی در زندگی شخصی شون مستقیما به آرایش های اجتماعی جمعی در جامعه مربوط می شن. این آرایش ها در طول مدت عمر و در نسل های متمادی به طور پیوسته باز تولید می شن اما دچار تغییر هم قرار می گیرند. کانل سه جنبه از جامعه رو معرفی می کنه که در تعامل با همدیگه نظم جنسیتی یه جامعه رو – الگوهای روابط قدرت بین مردونگی و زنونگی که در سراسر جامعه رواج دارن- شکل میدن. بر اساس گفته کانل، کار، قدرت و تعلق روانی (مناسبات شخصی) بخش های جداگونه اما در رابطه جامعه هستن که همراه با هم عمل می کنن و نسبت به همدیگه تغییر می کنن. این سه قلمرو جایگاه های اصلی تشکیل و تحمیل روابط جنسیتی هستن. مقصود از کار، تقسیم جنسی کار هم در خونه (مثل مسئولیت های خونگی و بچه داری) و هم در بازار کار (مسائلی مثل جداسازی شغلی و دستمزد نابرابر) است. قدرت از راه روابط اجتماعی مثل قدرت، خشونت و ایده سیاسی در نه هاده ها و در زندگی خونگی عمل می کنه.

کانل معتقداست که جلوه های بسیار مختلفی از مردونگی و زنونگی وجود دارن در سطح جامعه، این جلوه های متفاوت به صورت سلسله مراتبی منظم می شن که به یه اصل تعریف کننده معطوف است؛ سلطه مردان به زنان. در راس این سلسله مراتب مردونگی هژمونیک قرار داره که بر همه شکل های جور واجور دیگه مردونگی و زنونگی در جامعه مسلطه. واژه هژمونیک برگرفته از هژمونی (تفوق و سیادت) و به معنی سلطه ی اجتماعی یه گروه معینه که نه از راه زور و زور بلکه از راه فعل و عکس العمل فرهنگی حاصل می شه که به زندگی خصوصی و بخش های اجتماعی گسترش و تسری می یابد. به گفته کانل، مردونگی هژمونیک[۳] پیش و بیشتر از هرچیز به ناهمجنس گرایی و ازدواج مربوط می شه، اما هم اینکه به قدرت، کار مزدبگیری، نیرو و صلابت جسمی هم مربوط است. تعدادی ازمردانگی ها و زنونگی های فرودست، رابطه فرودستانه ای با مردونگی هژمونیک دارن. دلیل آوردن کانل اینه همه شکل های جور واجور زنونگی ها در موقعیت های فرودست مردونگی هژمونیک شکل می گیرند. یکی از شکل های زنونگی- زنونگی مؤکد- مکمل مهم مردونگی هژمونیکه، این زنونگی پیرو منافع و امیال مردونه و مشخصه اون «فرمانبرداری، دلسوزی و پرستاری و همدلیه. در بین زنان جوون این نوع زنونگی به پذیرایی جنسی مربوط می شه و در بین زنان سالخورده تر نشون دهنده مادریه (گیدنز،۱۳۸۶: ۱۷۵-۱۷۴).

ازدواج

به نظر کانل جنس و جنسیت به صورت اجتماعی برساخته می­شن اما در عین حال هویت و نگاه جنسیتی مردم پیوسته در حال زخم و کاهش و تنظیمه. مثلا زنائی که به بحث «زنونگی موکد» تعلق داشتن می­تونن به آگاهی فمینیستی برسن. این امکان همیشگی تغییر، الگوهای روابط جنسیتی رو قابل ویرانی و پذیرای قدرت عاملیت انسانی می کنه (همون، ۱۷۷).

سی رایت میلز و هانس هاینریش گرث، قدرت رو فقط امکان عمل آدم می دانند به نحوی که دیگری آرزوی اون رو داره. به نظر میلز قدرت وسیله ایه واسه دست پیدا کردن به چیزی که که یه گروه خواهان اون هستش و این خواهان بودن ملازمه با جلوگیری از دست پیدا کردن گروه دیگه. اما قدرت یا قدرت قانونی شامل اطاعتیه داوطلبانه بر مبنای تصوری که شخص پیرو از قوی یا موقعیت اون در سردارد (ورسلی، ۱۳۷۳: ۴۸۵ و گرث و رایت میلز، ۱۳۸۰: ۲۲۱).

در میان تفسیرهای بسیاری که در عقاید جور واجور درباره قدرت ارائه شده، دو دیدگاه اصلی هست. در دیدگاه اول، قدرت مثل توان کنشگر در تحقق اراده خود، حتی به قیمت زیر پا گذاشتن قدرت آدمایی که در برابر اون مقاومت می­ کنن، معنی پردازی می­شه؛ تعریفی که وبر و بسیاری دیگه از کارشناسان استفاده کرده­ان. دیدگاه دوم اون هستش که به قدرت باید مثل سرمایه اجتماع نگریست. مثلا، معنی قدرت پیش پارسنز به این دیدگاه متعلقه. اما به نظر جلایی­پور و محمدی هیچ کدوم از این دو روش تعریف قدرت به تنهایی مناسب نیس و باید هر دو روش رو مثل ویژگی­های اختلاف ساختار به هم پیوند زد. به نظر اونا منابع همون شالوده­ها یا ساختارهای قدرت­ان که ساختارهای سلطه رو تشکیل می­ بدن. دو طرف تعامل بر این منابع تکیه می­ کنن و خود این منابع هم از رهگذر اختلاف ساختار بازتولید می­شن. قدرت به وسیله­ی شکل­های معینی از سلطه، به موازات رابطه نزدیک قوانین با کردارهای اجتماعی و در واقع به معنی­ی بعد یا جزء اصلی اون کردارها شکل می­گیرد (جلایی­پور و محمدی، ۱۳۸۸: ۳۹۰-۳۸۹).

در نظریه اجتماعی مارکس خاستگاه اصلی همه صور قدرت در توانایی های بالقوه انسانه، از نظر ایشون توانایی ها در روند تاریخ به فعالیت درمی آیند. وجود جوامع قبل سرمایه داری اونقدر بود که توانایی های بالقوه مردم رو بیان نمی ساخت. مشغله مردم در این دوره تامین معاش، سرپناه و امنیت بود و دیگه فرصتی واسه رشد استعدادهای برتر اون ها نبود. هرچند سرمایه داری بعضی از این مسائل رو حل کرد اما جامعه سرمایه داری به قدرکافی ظالمانه و سرکوبگر بود که به مردم اجازه تحقق توانایی هاشون رو نده. مارکس در بحث از توانایی های بشر دو معنی قدرت و نیاز رو مطرح می سازه و قدرت به معنی ی استعدادها، توانایی ها و توانایی های مردم تعریف می شه.

در تئوری مارکس، قدرت بشر فقط اون چه که الان دیده می شه، نیس بلکه گذشته تاریخی و اون چه که در آینده در اثر تغییر شرایط اجتماعی می توان بدون رسید هم مورد توجه قرار می گیرد. نیاز عبارتست از آرزو و خواستی که مردم نسبت به هر چیز که فعلا در دسترس نیس، احساس می کنن. نیاز به مانند قدرت شدیدا تحت تاثیر محیط اجتماعی قرار داره، حتا در سطح خردترین سطح فردی هم نیاز و قدرت انسانی رو نمی توان بدون توجه به محیط بزرگ تر اجتماعی مورد بحث قرار داد. عنصرساختاری دیگه که مارکس بدون توجه کرد، تقسیم کاره. تقسیم کار جوامع جدید ریشه در صور اولیه خونواده داره که در اون زن و کودکان برده های مرد هستن. به نظر ایشون تخصصی شدن وظایف، عمل گران رو از فعلیت بخشیدن به توانایی های خود باز می داره. قدرت از نظر مارکس خصیصه ایه که به صورت بالقوه در همه افراد هست اما تحقق پیدا کردن اون موکول به شرایط اجتماعی و تاریخیه و در واقع نقد و نفی عوامل ساختاری بازدارنده تحقق نیروهای بالقوه بشره که جهت گیری و روح حاکم بر نظریه مارکسه. از این رو می توان نتیجه گرفت که از دید مارکس نابرابری در برخورداری از قدرت در همه میدون های اجتماعی و از جمله خونواده، به وجود اومده توسط نظام تقسیم کار و هم اینجور ساختار طبقاتیه. روشنه که نمی توان کارکردهای منفی واقعیات اجتماعی رو که دلخواه مارکسه فقط توجه یکی از دو جنس دونست؛ پس از نظر مارکس و انگلس تفاوت پیدا کردن نقش های وابسته به جنس و به دنبال اون قطبی شدن قدرت در خونواده به مرکزیت فرد، واقعا درخشش دیگری از تغییر مالکیت خصوصیه. در این روند زنان هم هم چون کالاهایی که می تونن سوژه مالکیت باشن، حساب می شن. سلطه مرد بر زن به عنوان شکلی از سلطه مالک بر مملوک واقعا به وجود اومده توسط کنترل منابع اقتصادی به وسیله مردونه؛ یعنی منبع قدرت مرد و سلطه اون بر زن از قدرت اقتصادی در طبقات اجتماعی جور واجور مردان سر می گیرد از اون جا که شکل کنترل بر نیروهای اقتصادی در طبقات اجتماعی جور واجور با همدیگه فرق داره می توان توقع داشت که روابط قدرت در خونواده هم در طبقات جور واجور صور متفاوتی داشته باشن و پس در آخر می توان گفت براساس دیدگاه نظری مارکس دو گزاره کلی درباره قدرت در خونواده استنتاج می شه:

اقتصاد

الف) عامل اقتصادی منبع قدرت خانواده س؛ یعنی وابسته بودن امرار معاش خونواده به مرد / زن و این که اهرم اقتصادی در دست کدوم یه از زن و شوهر باشه بر اندازه قدرت اون ها در خونواده موثره.

ب) روابط قدرت درون خونواده در طبقات اجتماعی جور واجور، ساختارهای متفاوتی داره (همون).

ریچارد امرسون عقیده داره، پدیده های اجتماعی مهمی مثل قدرت یا توان بهره کشی بقیه رو نمی توان تو یه رد و بدل کردن دو نفره جدا از هم بررسی کرد، به نظر ایشون: «از راه بررسی عمل دوطرفه دونفره چیز زیادی نمی توان درباره ی قدرت فهمید. چون قدرت به صورت معنی دار جامعه شناختی اون، در واقع یه پدیده اجتماعی ساختاریه. امرسون و شاگردش کوک تو یه بررسی تجربی اثبات کرده ان که قدرت کارکرد جایگاهیه که عمل گران تو یه ساختار بزرگ تر اشغال می کنن، حتا اگه عمل گران اشغال کننده این جایگاه از شبکه ساختاری و جایگاهشان در اون شبکه آگاهی نداشته باشن (ریتزر، ۱۳۷۴: ۶۱۷).

پیتر بلاو، ریچارد امرسون و الوین گلدنر تاکید می کنن، علاوه بر منابع ذکرشده، وابستگی یه جانبه شخص “ب” به “الف” می تونه زمینه ای جفت و جور کنه که موجب سلطه “الف” بر”ب” شه. به همین ترتیب آدمایی مانند ویلارد والر[۴]و کینگزلی دیویس[۵] هم فکر می کنند، در مناسبات بین دو جنس مخالف، طرفی که بیشتر درگیر این رابطه و وابسته به دیگر ایه، طرف مقابل بیشتر از اون سوء استفاده می کنه. وقتی که وابستگی دوطرفه نباشه، درست مثل نبود تعادل منابع، ممکنه یه طرف رابطه که در موضع قدرته از طرف مقابل بیشتر بهره کشی کنه. اگه نیاز به خدمات دیگری هست و نمی توان اون رو از جای دیگری تامین کرد و اگه منابع قدرتی در اختیار فردیه که دیگری رو مجبور به انجام اون خدمت می کنه، به این ترتیب به گونه ای زیربار قدرت اون قرار می گیرد، وقتی که بهره کشی ممکن باشه، وابستگی یه جانبه، مبنای اصلی اعمال قدرته. اونقدر که بلاو خاطرنشان می کنه؛ «نابرابری تکالیف، موجب نابرابری قدرت می شه» (کوزر و روزنبرگ،۱۳۷۸: ۱۸۵-۱۸۴).

[۱] local

[۲] Kabyle

[۳]Hegemonic Masculinity

[۵]Kingsley Davis