بررسی مفهوم حیا در اشعار مولوی- قسمت ۵

از دیدگاه حسین بن‏منصور حلاج، حیا‏ تلویحاً به دو بخش حیای از حق متعال و حیای طاعت از بنده اطلاق می‏گردد: «حیاء از پروردگار از دل دوستان سرور منت را زایل‏ کند و حیاء طاعت از دل دوستان او سرور شهود طاعت را زایل نماید‏» (‏سلمی،۱۴۲۴ق:۲۳۹).
ابو‏على رودبارى‏ تصوف را “طهاره الضمائر”، و حیاء را “خفو السرائر” می‏داند‏ (انصاری، بی‏تا:۱۲۸‏). ‏عبدالله منازل نیز در این خصوص تقریباً با بیانی متفاوت به همین مفهوم اشاره می‏کند: «عجب از کسى دارم که در حیا سخن گوید و از خداى- تعالى- شرم ندارد» (همان: ۱۰۷).
ابو‏على دقاق حیا را ترک دعوی در جوار حضرت حق می‏داند: «‏حیا دست به داشتن دعوى بود پیش خداى عزّ و علا‏» (قشیری‏،۱۳۷۴ :۳۴۰).
گاه نیز آثار ظاهری شرم و حیا در‏ مرید نمایان می‏گردد. واسطى‏ در وصف اهل حیا و شرم گوید: «‏بشرمگن عرق مى‏دود و آن زیادتى است که اندرو بود و مادام تا اندر نفس، چیزى بود از حیا مصروف بود‏» (همان:۳۴۰).
«بندار شیرازی در بیان تفاوت محبت و حیا‏، محبت را رغبت حاصل غیبت می‏داند و حیا را خجلت و حاصل حضور. چنان‏که وی را پرسیدند از فرق بین محبت و حیاء. گفت: «‏محبت رغبت است و حیاء خجلت و محب طالب غایب است و مستحیی حاضر، و‏ میان آن دو فرق است، چه محبت با غیبت صحت پذیرد، و حیا با مشاهده. و بسیار فرق است میان غایب و حاضر قریب‏‏» (سلمی،۱۴۲۴ق: ۳۵۱).
همچنینن ابو‏بکر اشکیب گوید‏: «حسن حدّاد اندر نزدیک عبد اللّه منازل شد گفت از کجا مى‏آئى گفت: از مجلس ابو القاسم؛ مذکّر گفت: اندر چه سخن مى‏گفت؛ گفت: اندر حیا عبد اللّه؛ گفت: اى عجب از آن کس که اندر حیا سخن گوید و از خداى عزّ و جلّ شرم ندارد‏» (قشیری‏،۱۳۷۵: ۳۳۵).
۲-۸-۲ حیا در آثار برجسته منثور عرفانی پیش از مولوی
در ابتدای این بخش برخی از سخنان عارفان قرون اولیه اسلامی در باب حیا به نحو پراکنده مطرح شد. به هر تقدیر ارجاع منابع اقوال طیبه‏ ایشان در کتب و منابع قرون بعدی عرفانی مذکور است. ‏ این امر یا به سبب آن است که از ایشان به صورت مستقل مؤلف اثر نبودند یا اینکه اثرشان در دسترس نبوده است. بنابراین تکیه بر آثار عرفانی قرون بعد که اقوال ایشان را ضبط کرده‏اند، شده است. آثاری نظیر: شرح تعرف، طبقات الصوفیه، ‏رساله قشیری، کشف المحجوب، احیاء علوم الدین، منازل السائرین، اللمع فی التصوف، کشف الاسرار‏، تذکره الأولیاء، عوارف المعارف و مصبا ح الهدایه شده است. سپس نظریات عارفان قرون بعدی که صاحب تألیف بوده و نظریات مستقل به خود، در آثارشان منعکس بوده را بررسی می‏کنیم. از این‏رو علاوه بر کتب فوق‏، آثار عرفانی دیگری نظیر قوت القلوب، صدمیدان،‏ روح الارواح، شرح کلمات بابا‏طاهر، شرح شطحیات، ابهر العاشقین، فتوحات مکیه و کتاب لمعات مورد مطالعه و تحقیق قرار می‏گیرد.
ابو‏طالب مکیّ ‏همانا حیای بنده از خلق را عین شرک و حیای از حق را عین ایمان می‏داند. «لا تعمل للریاء و لا تترک العمل للحیاء. فالحیاء من الخلق شرک کما إن الحیاء من الخالق إیمان‏» (ابوطالب مکی، ۱۴۱۷ق،ج‏۱: ۱۷۱).
مستملی بخاری نیز در خصوص حیا از دیدگاه احوال‏ سخن به میان آورده‏ و حیا را‏ به عنوان غلبه یکی از احوال بر سالک می‏داند: «و یکون الذى غلب علیه خوف أو هیبه او اجلال او حیاء او بعض هذه الاحوال». این کس که مغلوب شود از آن شود که خوف یا هیبت یا بزرگ داشت یا شرم یا بعضى از این احوال بر او ظاهر و غالب گردد. و خوف از عقوبت باشد، و هیبت از حرمت باشد، و اجلال از مشاهدت، و حیا از تقصیر درگزارد حق؛ تا چون از جفاى حق (مستملی بخاری،۱۳۶۳، ج۴:۱۴۷۴‏).
همچنین مستملی در خصوص مضمونی مندرج درکتاب التعرف‏، در عبارت‏: «‏صدق الإیمان: التعظیم للّه، و ثمرته الحیاء من اللّه» (کلابادی،۱۳۷۱ :۵۴). از این‏رو مستملی بخاری ضمن اینکه آثار‏ و نتایج حیای باطن را در ظاهر نمایان دانسته‏، در نسبت حیای ظاهر و تعظیم باطن نیز اشاره نموده است. این امر بدان معنا است که هنگامی که بنده «‏مشاهده تعظیم{حق} کند و چون تعظیم غلبه گیرد از صفات خویش غایب گردد. هر چند باطن را تعظیم بیشتر ظاهر را حیا بیشتر و خلاف کمتر. هر که دعوى کرد که مرا صحت ایمان است دعوى کرد که مرا غیر وى به کار نیست‏» (رجایی،۱۳۴۹‏: ۲۲۵).
البته ابوالقاسم قشیری ‏بین‏ مفهوم شرم‏ و حیا تفاوت قائل است. به عقیده‏ وی: «‏شرم گداختن دل بود از آنچه مولى جلّ جلاله داند از تو، و گفته‏اند حیا انقباض دل بود از تعظیم خداى عزّ‏و‏جلّ‏» (قشیری‏، ۱۳۷۴: ۳۳۹).
هجویری اهل حیا را از اصحاب سکر و اهل خوف را از اصحاب صحو می‏داند‏ (هجویری،۱۳۷۵ :۳۸۶). همچنین وی‏ از ویژگی‏های بارز این طایفه را،‏ به سکوت و ‏خاموشی‏ توصیف می‏کند: «داعیان این طریقت اندر گفتار خود ماذون و مضطرّ باشند و اندر خاموشى شرم زده و بیچاره من کان سکوته حیاء کان کلامه حیوه آن را که خاموشى از حیا بود کلامش مر دل‏ها را حیات بود از آنچه گفتار ایشان از دیدار بود و گفت بى‏دید به نزدیک ایشان خوار بود و ناگفتن دوست‏تر از گفتن دارند تا با خود باشند و چون غایب شوند خلق مر قول ایشان را بر جان نگارند از آن بود که آن پیر گفت رض من کان سکوته له ذهبا کان کلامه لغیره مذهبا پس باید تا طالب ربّانى را که خوضش اندر عبودیّت بود خاموش بود تا زبانى که نطقش به ربوبیّت بود» (همان:۴۶۶).
محمدغزالی نیز‏ در سبب حیا و امکان اعتلای آن گوید«‏حیا سبب او دانستن تقصیر است در عبادت، و شناختن عجز از قیام نمودن به حق بارى تعالى. و تقویت این [به‏] دو چیز تواند بود: یکى معرفت عیب‏ها و آفت‏هاى نفس و قلت اخلاص و [خبث‏] دخله و میلان او در کل کارها به نصیب دنیاوى. دوم معرفت آن که جلال حق تعالى چه‏ تعظیم اقتضا مى‏کند، و بر سرایر و ضمایر و خطرات دل اگر چه باریک و پوشیده باشد مطلع است. و این معرفت‏ها چون بر سبیل تیقن و تحقق حاصل شود، حالى پیدا آید که آن را حیا گویند» (غزالی،۱۳۸۶، ج۱ :۳۶۱-۳۶۰).
همچنین خواجه عبدالله انصاری در کتاب صد میدان در بابی مستوفا در‏‏خصوص حیا بسیار سخن گفته است: «‏میدا ن شصت و سیم حیاست: از میدان صفا، میدان حیا زاید. قوله تعالی: «‏فیستحیی منکم». حیا شرم است، و شرم حصار دین‏، و شرم علمیست از علم‏های کرم. شرم غافلان از خلق است‏، و شرم جوانمردان‏ از فرشتگان، و شرم عارفان از حق.‏ از خلق آن کس شرم دارد که‏ از آب روی خود بترسد، و از قبول ایشان‏ نیوشد‏،‏ و عظمت الله نشناسد.‏ و از فرشتگان شرم آنکس دارد که بر غیب اعتماد دارد، و از گناه باک دارد و از حساب اندیشه دارد. و‏ از حق آنکس شرم دارد که دل‏ بینا دارد، و‏ سر آشنا دارد، و ضمیر از ریبت جدا دارد‏» (‏همان: ۱۳۸۸ :۱۳۵).
میبدی نیز از قول پیر طریقت خواجه عبدالله انصاری گوید: «شرم حصار دین است و مایه ایمان و نشان کرم. و خلق درین مقام بر سه گروه‏اند: غافلان و عاقلان و عارفان. غافلان از خلق شرم دارند ایشان ظالمان‏اند، عاقلان از فرشته شرم دارند ایشان مقتصدانند، عارفان از حق شرم دارند ایشان سابقان‏اند». ‏(میبدی، ۱۳۷۱،ج‏۱ :۱۲۸‏).
میبدی‏ ضمن ذکر تأویل حیا به خشیت از قول مفسران، وجه تسمیه حیا را از حیاه دانسته‏، و همچنین‏ حیا را اولین منزل عقل معرفی می‏کند؛‏ چنان که در کتاب کشف الاسرار گوید: « بعضى مفسران در تأویل آیت گفته‏اند إِنَّ اللَّهَ لا یَسْتَحْیِی‏ اى- لا یخشى- گفتند استحیا بمعنى خشیت آید چنان‏که خشیت به‏معنى استحیا. و ذلک فى قوله تعالى‏ وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ‏ و اشتقاق حیا از حیاه است، و حیا اول منزل عقل است نه بینى که کودک را اول که امارت عقل وى پدید آید، حیا بود؛ پس اول منزل عقل حیاست و آخر منزل عقل ایمان و مصطفى (ص) گفت: «لا ایمان لمن لا حیاء له»یعنى که چون به اول منزل نرسد آخر منزل در حق وى محال بود ‏(همان:۱۱۹‏-‏۱۲۰).
میبدی‏ پاکیزه سیرتان و گزیدگان طریقت را که صاحب چشمه‏سار‏های حکمت‏ و صدق فراست و نور معرفت‏اند‏، را متمتّع از ‏منزل حیا معرفی نموده و در خصوص آنان گوید: «پاکیزه سیرت پسندیده طریقت- از اینجا گشاید چشمه حکمت و صدق فراست و نور معرفت، و این منزلت کسى را بود که چون دیگران از خلق شرم دارند و قبول خلق طلبند وى از حق شرم دارد، و قبول حق طلبد، و از حق کسى شرم دارد که در دل بینایى دارد ‏(همان: ۱۲۷).
در شرح کلمات بابا طاهر عریان از‏ عین‏القضات همدانی، حیا به عنوان صفتی که با غیرت ارتباطی تنگاتنگ دارد، معرفی شده است: «‏بیشتر مراتب حقایق غیرت، از حقایق حیاء و میراث‏هاى آن است. و هر دو در اسم آن مراتب متّحده یکى هستند و در وجود از هم جدا مى‏شوند؛ زیرا میراث حیا فرار است از لقاء حق و میراث غیرت گریز از حیاء است‏» (‏همدانی، ۲۰۰۷م:۱۳۴).
شاید این مطلب را بدین‏گونه به‏توان تفسیر نمود که مفهوم «‏میراث حیا فرار است از لقاء حق» بدان جهت‏ است که حیا در اوایل امر بوده، لذا سالک خود را قابل و لایق قرب و لقاء نمى‏داند و از علم به‏ این مسئله است و ‏مفهوم «میراث غیرت گریز از حیاء است» زیرا که در غیرت، وجودى و علمى باقى نمى‏گذارد که ملاحظه حیا کند؛ به جهت اینکه نفس ملاحظه و علم از آثار و رسوم هستى و بشرى است و غیرت عشق در عاشق عارف، وجودى باقى نگذاشته، و نه اوصافى که علم باشد پس حیا مرده و میراث گذاشته غیرت را غیرت عشق وجود همه اغیار بسوخت که العشق نار لا تبقى و لا تذر‏ (حالی اردبیلی،۱۳۷۰،ج۱ :۱۲۳).
روز‏بهان بقلی مریدان‏ حضرت حق را‏ به دو دسته معرفی می‏کند. نخست سالکان درگاه حق که صاحب معرفت الهی‏ و دارای مقام عبودیت‏اند‏. از این‏رو متحلّی به زیور حیا گردیده‏اند.
«پس سالکان را بعد از رؤیت شواهد لوائح درآید، پس بى‏مکان تابد، تا در صفت تجلّى تعظیم‏شان مضمحل کند. چون ساکن شوند، مشاهده حقّ بر ایشان کشف شود، و در مقام حیا و حیرت بمانند، بر بساط انبساط رهشان نباشد، زیرا که به مرکب عبودیّت به مقام مشاهده آمده باشند … و این منزل‏ سالکان را نیست، که ایشان را بدایت عبودیّت بوده است نه عشق. لیکن «صفوه اللّه» باشند در مقام معرفت و حیا و تعظیم، که آن منازل توحید است‏» (روزبهان‏، ۱۳۶۶: ۵۰).
دسته دوم‏ عاشقان و مجذوبان درگاه که سرمست از باده سکر و شیدایی‏اند‏ و در عین‏حال عاری از حیرت که لازمه عبودیت است، می‏باشند: «‏آن‏ها که از بدایت در ره ازل به مرکب عشق به معشوق اصلى رسیده باشند، چون او را ببینند، شهود سکر در منزل انبساط بر ایشان غالب شود، تا عربده کنند؛ لکن وشّاقان حضرت و شطّاحان‏ معرفت در منزل قرب قربند‏» (همان:۵۰ -۵۱).
روز‏بهان همانا شدت انبساط و غلبه سکر و مستی عاشق که حاصل از استیلای‏ عشق معشوق است را، سبب سقوط حیا و بی‏باکی عاشق، می‏داند. «چون معشوق مستولى در محبّت از محبّت جان محبّ محمل عشق قدم برنگیرد، و به بازار شوریدگان معرفت برآید، و از سر مستى نهان پیدا کند، این سکر در انبساط است، و بسط در رجا، و امن در تمکین. چون مستى غالب شود، حیا زوال پذیرد. محبّ باک ندارد که سرّ آشکارا کند. چون انبساط پدید آمد، هیبت برخیزد. چون هیبت برخاست، عاشق آنچه هست بگوید‏‏» (همان،۱۳۷۴ :۱۷۶).
سهروردی‏ در عوارف المعارف ضمن‏ معرفی حیا به عنوان یکی از خصلت‏های رسول(ص) (سهروردی،۱۳۷۵ :۲۱). در بحث حیا آن را ‏مرتبط با توبه بیان می‏کند. وی پس از تقسیم توبه به انابت و استجابت،‏ قسم دوم را به نوعی حیای از درگاه عزّت توصیف می‏کند: «توبت بر دو نوع است: [توبت‏] انابت و توبت استجابت. توبت انابت، خوف باشد از قدرت حق تعالى. و توبت استجابت، حیا است از حضرت عزّت‏» (همان:۱۸۳).
ابن عربی نیز در کتاب فتوحات مکیه در نسبت حیا ایمان گوید‏: «‏حیا صفتی است که به ایمان نسبت پیدا می‏کند، پس آن از ذات‏ و اصل ایمان است، لذا اثرش‏ در ظاهر صورت انسان- چهره- ظاهر می‏گردد، زیرا ‏چهره، وجه ذات شیء، و عین حقیقتش می‏باشد» (خواجوی،۱۳۸۴ ،ج۶: ۴۱۰).
به اعتقاد فخرالدین عراقی هر صفت که عاشق بدان متّصف است‏، در واقع به اعتبار ظهور صفت معشوق‏ در وی‏ میسّر گردیده است‏. در واقع اصل این صفت از آن معشوق می‏باشد. وی در این خصوص در کتاب لمعات گوید: «طلب و جستجوى عاشق نمونه طلب و جستجوى معشوق است، خود هر صفت، که عاشق بدان صفت متصف شود، چون حیا و شوق و فرح و ذوق و ضحک، بل هر صفتی، که محب بر آن مجبولست، به اصالت صفت محبوب تواند بود، در پیش محب امانت است» (عراقی، ۱۳۸۴ : ۱۰۶).
۲-۸-۳ حیا در اشعار عرفانی
از آنجایی که اصطلاح حیا در اشعار شاعران قبل از مولوی مورد توجه و استعمال قرار گرفته و جنبه‌های اخلاقی و عرفانی آن مطمح نظر شاعران فارسی زبان بوده است؛ لذا بخش سوم این فصل، ضمن بررسی مفهوم حیا‏ و شرم در آثار منظوم عرفانی، در پی واکاوی بازتاب این اصطلاح در شعر و ادب فارسی پیش از مولوی می‌باشد. شایان ذکر است که حوزه ‌این بررسی اشعار شاعرانی چون: حلاج، ناصر خسرو، سنایی غزنوی، عطار نیشابوری و فخرالدین عراقی است. شایان ذکر است که ‌این موضوع در اشعار عرفانی پیش از مولوی بیشتر حول مباحثی نظیر ایمان، شوق، علم و عقل مطرح شده است.
شاید بتوان نخستین نشانه‏های ملموس از بن‏مایه عرفانی مفهوم حیا در اشعار صوفیانه را‏ در مرغزار اشعار منتسب به ‏حلاج جستجو نمود.
وی آنچنان معشوق را دل انگیز و زیبا رو و فریبا توصیف می‏نماید که عاشقان و‏ شیفتگان روی او دچار شرم و حیا می‏گردند.

 

جهت دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت abisho.ir مراجعه نمایید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بر رخ کشیده پرده‏ها مهر ازحیاپیش رخت در خط شده مشک خطا از خط عنبربیز تو
(حلاج،۲۰۰۲م: ۹۷)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بر رخ کشیده پرده مه و مهر ازحیا هر دم که پرده از رخ خود باز کرده‏
( همان: ۱۰۷)

 

در واقع زیبارویان عالم‏ در مقابل‏ شدت زیبایی معشوق، در پرده آزرم و شرم مانده‏اند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یا فروغ روی او مهر از ضیا کی دم زند جز بدان روئی که نبود اندر او هرگز حیا ‏
( همان: ۴)

 

 

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *