پایان نامه درباره فناوری، بینالملل، بینالمللی

اقتصادی” ، “انسان مذهبی”، “انسان حقوقی” و …، مفهوم انسان سیاسی را وضع و از واقعیت و استقلال آن دفاع کردهاند. البته پیش از آنها، سیاسی بودن به عنوان یک صفت برتر برای تمیز انسان از حیوان، در متون فلاسفه سیاسی ابداع شده بود.اما تفاوت رئالیستها این است که انسان سیاسی را بینیاز از آموزه اخلاقی نامیده و این برداشت از انسان را به حوزه روابط بینالملل هم تسری داده و از استقلال و قدرت تعین آن دفاع کرده است.(افتخاری و نصری: 1383، 145) فلاسفه کلاسیک مانند ارسطو، مشارکت سیاسی را برای انسان مدنیالطبع، فرض میدانستند اما رئالیستها، مشارکت فرد در سیاست را امری ارادی میدانند. به اعتقاد رئالیستها، همانگونه که اقتصاددانان،حقوقدانان و علمای اخلاق ، گسترههای اقتصاد، حقوق و اخلاق را حوزههای علمی مستقلی میدانند،حوزه سیاست نیز مستقل است و یک سیاستمدار بر حسب منافع در چارچوب قدرت میاندیشد.اقتصاددانان براساس مفهوم منافع در چارچوب ثروت،حقوقدانان بر اساس انطباق علمی باقوانین حقوقی وعلمای اخلاق براساس انطباق عملی با موازین اخلاقی میاندیشند. در رهیافت رئالیسم، متغیرها و معیارهای فکری متفاوتی مانند اخلاق، سیاست و حقوق وجود دارد اما همه آنها برای تحکیم قدرت ملی استخدام میشوند زیرا حوزه سیاست، حوزه مستقلی است. این استقلال بیش از همه به تعریف و تبیینی برمیگردد که توماس هابز از علم سیاست مدرن به عمل آورد و در اصل آنرا به صورت روشمند و بر مبنای اصول ریاضی پایه نهاد.(تاک ریچارد: 1376، 154)هابز به شیوهای جدید(هندسی)در باب سه موضوع اساسی فلسفه سیاسی یعنی صلح، قدرت و دانش سخن گفت و با استقلالبخشی به حوزه سیاست، مقام فرد محاسبهگر را ارتقاء بخشید. در جمع بندی کلی، با در نظر گرفتن مؤلفههای کلیدی رئالیسم و ترکیب این مؤلفهها، دو نکته مهم قابل توجه است: نخست این که در فضای ترسیم شده از سوی رئالیسم، “دولت” اعتباری، مهمترین بازیگر نظام ملی و بینالمللی بوده و حائز مرجعیت تام به شمار میآید و طبیعی است که دولت در محدوده مرزها و سرزمین معین، شهروندان مشخص و نظام حقوقی خاصی معنادار است. از اینرو رئالیسم متضمن تکریم مرز، ملت، قدرت ملی و اتباع معین است و همه سازوکارهای حقوقی، اخلاقی و اقتصادی نیز برای رعایت حرمت دولت و بهبود وضع اتباع، مورد استفاده قرار میگیرند. دوم این که احراز نقش برتر برای دولت و گستره مستقل برای امر سیاسی، منوط به تصوری است که از انسان در وضع طبیعی وجود داشته است. به این ترتیب که بینظمی، پدیدهای طبیعی است و نظم، کالایی ارزشمند و ساخته و پرداخته دست انسان به شمار میرود. میل به تأمین امنیت از طریق پذیرش دولت تام الاختیار نه یک انتخاب سیاسی، بلکه واکنش ضروری و اجتنابناپذیر به یک وضعیت هرجومرج گونه است.(دردریان:1380، 203)زیرا در وضع طبیعی،آدمیان یک میل عمومی، دایمی و بیوقفه برای دستیابی به قدرت دارند که تنها با مرگ فروکش میکند. بر این اساس، نظم و امنیت به مرکز ثقل مردم ـ دولت تبدیل میشود که فلسفه تأسیس دولت و نیز شرط بقای مردم از چنگ حرص و هراس، تأمین نظم است.
2-3) انواع تصاویر رئالیسم
رئالیسم ساختاری اولیه که در آثار متفکرینی مانند توسیدید(جنگ پلوپونز)ومورگنتا(سیاست میان ملتها) منعکس است،براین امر تأکید میورزد که سیاست بینالملل ازمبارزه بیامان وبیانتها برای کسب قدرت نشأت میگیردکه ریشه در طبیعت انسان دارد.براین اساس برای عدالت،قانون وجامعه باید حد مشخصی را درنظر گرفت.دردومین تصویر از این رویکرد که به رئالیسم تاریخی یاعملی موسوم است و درکارهای افرادی مانند ماکیاولی(شهریار)و کار(بحران بیست ساله)مشاهده میشود،معتقد است که به طور کلی اصول،از سیاستها تبعیت میکند و مهارت غایی نخبگان سیاسی،سازواری و انطباق با هیأتهای قدرت سیاسی درحال تغییر در سیاست جهانی است.درسومین تصویر که به رئالیسم ساختاری معاصر موسوم است،با نام افراد مانند والتز(نظریه سیاست بینالملل) برخورد مینماییم که معتقد است علت بروز ترس، حسادت، سوءظن و ناامنی در سیاست بینالملل از طبیعت انسان نشأت میگیرد، بلکه عمدتاً به نظام فاقد اقتدار مرکزی مربوط میشود. بر این اساس تعارض میتواند حتی در شرایطی که بازیگران سوءنیتی نسبت به یکدیگر نداشته باشند، ظهور پیدا کند.(Smith: 1986, 3)
رویکرد نئورئالیستی سیاست بینالملل
رئالیسم در اوایل دهه 1980 به علت ورود جنگ سرد به مرحله نوین و رقابت تسلیحاتی میان شرق و غرب،تجدید حیات یافت. نئورئالیسم (رئالیسم ساختاری)مانند شکل کلاسیک آن همچنان دولت را به عنوان بازیگر اصلی صحنه سیاست بینالمللی میداند.از منتقدمان نئورئالیسم، کنت والتز را میتوان نام برد که در اثرش تحت عنوان “نظریه سیاست بینالملل”سعی نمود تا کالبد از همگسیخته اندیشههای رئالیسم سیاسی را سامان داده، آن را به صورت یک نظریه رسمی مطرح سازد.نئورئالیسم ضمن تأکید بر فقدان اقتدار مرکزی،سطح تحلیل را نظام بینالملل قرار میدهد ومعتقد است که ساختار نظام بین -الملل،نوع و قواعد بازی را مشخص میکند.در این راستا آنچه در درون دولتها میگذرد،اهمیت نداشته، نمیتوان بر ایدئولوژی و رژیم حاکم تأکید داشت.بر این اساس سیاست خارجی همه دولتها تحت عنوان تأثیر عوامل سیتمیک قرار دارند و مانند توپهای بیلیارد از همان قواعد هندسه و فیزیک سیاسی تبعیت میکنند.برخی از نئورئالیستها افزایش وابستگی متقابل اقتصادی میان دولتها را تهدید چندانی برای اقتدار مرکزی تلقی نمیکنند.اصولاً
والتز نظریه را برای درک رویدادها و رفتارهای بین -المللی ضروری میداند؛زیرا در غیر این صورت رفتارهای گوناگون به صورت پراکنده مطرح شده، اطلاعات اندکی در مورد واقعیات در اختیار ما گذارده میشوند.از دیدگاه وی نظریه یک ساختمان ذهنی است که طی آن ما واقعیت را انتخاب و دستچین نموده،مبادرت به تفسیر آنها میکنیم.بدین ترتیب میتوان از طریق نظریه،رفتارها را تشریح و پیشبینی کرد.(قوام: 1370، 362)از آنجا که نئورئالیسم برای سیاست بینالملل نوعی استدلال عمل قائل است، بنابراین مساعی لازم را برای تئوریزه کردن آن به عمل آورده است.بر این اساس چنانچه نظام دولتها حوزه مجزایی از ملاحظات داخلی مانند ایدئولوژی،مذهب، شیوه تولید و سازمان اجتماعی در نظر گرفته شوند، این امکان وجود خواهد داشت تا به درک درستی از ماهیت روابط بینالملل برسیم. نئورئالیستها یادآور میشوند که وقتی سیاست بینالملل به صورت یک نظام یا ساختار مجزای دقیقاً تعریف -شدهای درج شود، این وضعیت سرآغازی برای نظریهپردازی روابط بینالملل و نقطه عزیمت از رئالیسم سنتی تلقی میگردد.نئورئالیستها بر این باور هستند که سیاست بینالملل از یک نظامی با ساختار تعریفشدهای تشکیل یافته و نظامهای گوناگون بینالمللی از لحاظ تعداد قدرتهای بزرگ آن و توزیع متفاوت قدرت در میان آنها متمایز میشوند.به عبارت دیگر این تمایز از طریق ساختارهای گوناگون بینالمللی صورت میگیردکه طی آن ساختارهای مشروع بینالمللی قدرت باعث ایجاد انواع گوناگون رفتارهای بینالمللی(ثبات و یا بیثباتی) میشوند.از منظر نئورئالیستها علت آن که رئالیسم کلاسیک قادر به مفهوم سازی نظام بینالمللی به این شیوه نیست،روش شناسی رفتاری آن است،زیرا رویکرد مزبور چون دادههای سیاسی را ازطریق بررسی عناصر متشکله نظامهای سیاسی بررسی میکرد،دچار محدودیتهای زیادی بود.بااین منطق مختصات و تعاملات واحدهای رفتاری،علت مستقیم رویدادهای سیاسی به شمارمیرود.بدین ترتیب ازآنجاکه رئالیستهای کلاسیک نقش ساختاررادرتشکل واحدها نادیده میگرفتند،نمی توانستند علت را ورای سطح دولت جستوجوکنند؛ برای نمونه مورگنتا ازرئالیستهایی بود که سعی داشت داده -های بینالمللی را ازطریق بررسی کنشها وتعاملات واحدها توضیح دهدکه دراین موردضمن توجه به اصول ماهیت انسانی،تعریف منافع ملی برحسب قدرت ورفتار سیاستمداران،به فشارهای سیستمیک سیاست بینالملل عنایت نمیکرد.ازآنجا که او به آثار مهم ساختار عنایت نداشت، دادههای سیاسی را ازبازیگرانی که موجد آن بودند، ناشی میدانست.(قوام: 1370، 363)
در حالی که رئالیستهای کلاسیک ریشه قدرت را در طبیعت انسان جستوجو میکنند، نئورئالیستها به نبود اقتدار مرکزی در نظام بینالملل اشاره دارند که طی آن انباشت قدرت را برای بقاء به دولتها تحمیل میکند.نئورئالیست تأکید رئالیستهای سنتی را صرفاً بر فرد و طبیعت او،روشی تقلیلگرایانه توصیف میکند و نظام بینالملل را عرصهای میداند که رفتار تمامی دولتها در درون آن شکل میگیرد.براین اساس نئورئالیست نظریههای سطح تحلیل واحد را به علت آن که کل نظام جهانی را از طریق بررسی تعاملات اجزای آن(نظامهای داخلی)تشریح مینماید، قبول ندارد؛زیرا چنین رویکردهای تقلیلگرایانهای درصدد یافتن یک نوع ارتباط مستقیم میان مقاصد بازیگران (دولتها) و دادههای حاصل از کنشهای آنها است و تنها موادی که آنها به آن عنایت نمیکنند، ویژگیهای ساختاری است که آن نیز به نظام بینالملل تعلق دارد و خود را به نحوی از انحاء به تمامی واحدها تحمیل مینماید. همین عامل در مرحله غایی، دادههای تعاملی میان دولتها را تعیین میکند.(Baldwin : 1993, 4-8)از نظر نئورئالیستها، تمام دولتهای موجود در نظام بینالملل از لحاظ کارکردی به واسطه وجود فشارهای ساختاری در وضعیت مشابهی به سر میبرند.به این ترتیب همین وضعیت(نبود اقتدار مرکزی)باعث تحمیل نظم و روشی به دولتها میشود.از جمله این که همه دولتها باید قبل از هر چیز برای بقای خویش به دنبال حفظ امنیت باشند. مسلماً با وجود آن که این بازیگران به طور مشابه عمل میکنند،اما از لحاظ تواناییها و قابلیتها با هم فرق دارند؛ زیرا همیشه در نظام بینالملل یک نوع دگرگونی در توزیع قدرت به صورت نامساوی مشاهده میشود که با وجود تفاوت در میزان تواناییشان برای انجام وظایف، جملگی شبیه به هم عمل مینمایند. با این اوصاف توزیع قدرت در نظام بینالملل، مسایل ایدئولوژیک را تحتالشعاع خود قرار میدهد. (قوام: 1370، 366)
2-4) رئالیسم و فناوری هسته ای
فناوری هسته ای را نمی توان جدای از ماهیت فنی آن در نظر گرفت. همه فناوری ها در ابتدا در اختیار کشورهای معدودی بودند اما با گذشت زمان و به دلیل جبر ناشی از ماهیت فناوری ، کشورهای دیگر نیز به آن دست یافتند. هرچند در کوتاه مدت فشارهای وارده بر یک دولت ممکن است تلاش آن برای دستیابی به فناوری هسته ای را محدود کند اما اگر دولت ها تصمیم قطعی برای هسته ای شدن بگیرند نمی توان با ابزارهای سیاسی و اقتصادی مانع این کار شد. البته باید توجه کرد که تفاوت های عمیقی میان فناوری هسته ای و سایر فناوری ها وجود ندارد. همه فناوری های حساس ابتدا در انحصار چند کشور مشخص می باشد ، اما با گذشت زمان و به این دلیل که دانش نظری فناوری مربوط در سایر کشورها وجود دارد ، سایر کشورها نیز به آن فناوری حساس دست پیدا می کنند و رقابت در این حوزه تشدید می شود. درحوزه فناوری هسته ای تا دهه 1970 فناوری هسته ای عمدتاً محدود به پنج کشور هسته
ای و کشورهای پیشرفته از نظر فناوری بود.در آن زمان تصویر غالب این بود که سایر کشورها و به ویژه کشورهای در حال توسعه نمی توانند به راحتی به این فناوری حساس دست پیدا کنند و لذا تدوین سیستم های کنترل صادرات دقیق درحوزه فناوری هسته ای می تواند ازاشاعه فناوری هسته ای جلوگیری کند. تشکیل نهادهای چون کمیته زانگر یا گروه استرالیا در این چهارچوب بود. هدف اصلی این نهادها نظارت و کنترل صدور تجهیزات و مواد هسته ای به منظور جلوگیری از گسترش فناوری حساس هسته ای و دررأس آنها فناوری غنی سازی وچرخه سوخت بود.اعضای این نهادها را دولت هایی تشکیل می دهند که از نظر فناوری هسته ای پیشرفته محسوب می شوند. و پایبندی آنها به توافق -های چند جانبه می تواند فناوری هسته ای را در انحصار آنها نگه داشته و مانع دستیابی سایر دولت ها به این فناوری شود. (قهرمانپور :1387، 21-22) در دو دهه گذشته دو تحول مهم باعث شده است ، دیدگاه جبر فناوری در رویکرد سیاست گذاران اهمیت پیدا کند آنها نگران غلبه منطق فناوری بر منطق سیاسی عدم گسترش باشند. این دو

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   پایان نامه با واژه های کلیدیتعهد سازمانی، تعهد مستمر، تعهد اخلاقی، تعهد عاطفی

دیدگاهتان را بنویسید