منابع و ماخذ پایان نامه ناخودآگاه، ضرب المثل، روان شناسی، روان تحلیل گری

میرنده بود چه رنجهائی می کشید و با ایجاد این مضمون که به ناچار وی نیز روزی در این پریشانی خواهد بود، دو چندان می گردد. حتی وقتی کسی که شاهد چنین صحنه ای است، مطمئن باشد که به رغم ظواهر رنجی برای محتضر یا میرنده در میان نیست، به زحمت می تواند بر این سرایت هیجانی غالب آید (همان).
ب)مردن بالاتر از حد تصور است. حتی اگر ما با صحنه مرگ آشنا باشیم، حتی اگر شهامت این را داشته باشیم که جریان به پایان رسیدن زندگی یک فرد را از نزدیک دنبال کنیم، مع ذلک نمی توانیم خود را کاملا در وضع کسی که می میرد قرار دهیم. آنکه کاملا سرشار از حیات است نمی تواند بریدن از زندگی را به خوبی درک کند. حساسیت آنهائی که در راه مرگ هستند با معیارهای زندگی بهنجار سنجیدنی نیست. تنها یک نفر می تواند روان شناسی محتضران را تجسم کند و آن کسی است که صحنه مرگ را آزموده است. نمونه هایی که پیش از وقوع مرگ بتوان درباره آنها بررسی به عمل آورد و مشاهدات آنهائی که از مرگ جسته اند ناقص است. پس وقتی تصور مرگ تا این حد مشکل است به همان نسبت در حکم واقعه ای سهمگین است (همان).
ج)زورآزمایی بدنی. مردن واقعا برای بدن یک زورآزمایی است. اما باید بدانیم آیا انسان محتضر از آنچه ظاهرا به نظر می رسد در رنج است، رنج می کشد؟ شدت واکنشهای بدنی، بیان حالاتی که در آخرین مبارزه به کار می افتند، آیا با دردی که تا سطح آنچه هشیاری باقی مانده است کشانده می شود، بی تناسب است؟ بررسی ها و پژوهش هایی که براساس پرسشنامه ها (که بسیار نارسا هستند) در این باره به عمل آمده اند لااقل در یک نقطه همگرایند و آن تخفیف حساسیت در افراد در حال مرگ است. نتایج این بررسی ها بین اثبات یک حالت کیف واقعی و احتمال استهلاک عنصر درد در نوسان است. به طور کلی می توان پذیرفت که وقتی احتضار به درجه ای از پیشرفت رسید هرج و مرج بدنی با بی نظمی و اغتشاش پاره ای از مراکز عصبی همراه است. مثلا وضع انتقال ها و هماهنگی ها، در دستگاه عصبی به تدریج نارساتر می شود و هشیاری ناشی از یک حساسیت مرکزی فرو می پاشد یا به عبارت دیگر از بار سنگین مرگ بدنی کاسته می شود. این نتیجه اگر تائید شود، هر قدر هم مهم باشد، مع ذلک چیزی از حالت زورآزمایی و دست و پنجه نرم کردن انسان با مرگ نمی کاهد. دلایلی که در پی می آیند شاهد این مدعا هستند:
ادعای آسان بودن جان دادن، مبتنی بر گفته ها و گزارش های کسانی است که از خطر مرگ رسته اند. بسیاری از این افراد خاطره ای از درد بی حد و حصر ندارند. آیا به یاد نیاوردن درد لزوما دارای این معناست که دردی وجود نداشته است؟ وانگهی نمی دانیم این افراد تا چه درجه در مرگ پیش رفته اند. در هر حال آنچه مسلم است این است که نمرده اند. فقط آنکه مرده است دارای تجربه کامل مرگ است. اگر می توان آسان تر پذیرفت که ممکن است رنج بدنی بیش از حدی که این افراد حس کرده اند پیشرفت نکند، نباید درباره حساسیت به همان اندازه شتاب کرد. گزارش دادن نجات یافتگان مبتنی بر پایداری ظرفیت دریافت و درک حالات در انسان است (همان).
د)زورآزمائی روانی. مرگ یک زورآزمایی روانی است، سخت تر از زورآزمایی بدنی. تا زمانی که ذخایر حیاتی در کارند می توان گفت که بیمار امیدوار است، یعنی در نتیجه مرگ را باور ندارد. امیدواری به منزله آخرین یاری و عالی ترین کمکی است که زندگی به محتضر اهدا می کند. اما وقتی که وی سرانجام ناگزیر است تسلیم مرگ شود و خود را از دست رفته بداند، اغتشاش بدنی در حدی است که پیوستگی ذهنی درهم می شکند (همان).
ه)امید و تردید. مجموعه علایم مرگ گاهی واجد ظهور یک زودباوری غیرمنتظره در برابر کوچک ترین امیدواری دروغین است. متاسفانه حالت معمولی بیماری که در معرض خطر مرگ است امیدواری دایم نیست بلکه حالت تردید است. تناوب تردید و امید همواره دردناک است. در اکثر موارد، رشته های عاطفی وابسته به این جهان به اندازه کافی فرصت دارند که قبل از گسسته شدن، یک یک به مرگ های هشیار بگرایند. به یک معنی، راست است که انسان تا مردن را نپذیرد، محتضر نیست (همان).
و)نقش هوش. در پاره ای از محتضران، پایداری، صراحت و نظم ذهنی تا نزدیک به آخرین نفس مشاهده می شود. هر چه احساس “من”، هشیاری نسبت به شخصیت خویش، حس انتقاد و کنجکاوی شناختن در انسان بیشتر گسترش یافته باشد، احتمال پیچیدگی و طولانی تر بودن سازش با مرگ بیشتر است. همان گونه که هوش، ما را از انجام دادن پاره ای از سازش های غریزی ابتدایی باز می دارد، همان طور نیز طبیعی است که برای تطبیق با ضرورت مرگ هم مزاحمت ایجاد نماید. مع ذلک این احتمال انسان را از خشنودی پیشرفت هشیاری منحرف نمی سازد. فکر در واقع این ماموریت را دارد که داده های غریزی قدیم را از نو سازمان دهد تا از آنها بی نهایت قدم فراتر بگذارد. افتخار هوش این خواهد بود که مرگ را در چهارچوب زندگی از نو توحید بخشد، یعنی آن را با زندگی موزون سازد. هوش وقتی دشمن مرگ خواهد بود که نتواند به آن معنایی دهد (همان).
نگرش به مرگ در رویکرد های روان شناسی:

نگرش به مرگ و رویکرد روان تحلیل گری فروید:
آیا بهتر نیست که در واقعیت و هم در اندیشه هایمان برای مرگ جایگاهی درخور قائل شویم و به آن نگرش ناخودآگاهانه درباره مرگ که تاکنون با دقت سرکوب کرده ایم، اهمیت بیشتری بدهیم؟ این کار را مشکل بتوان پیشرفتی برای نیل به یک دستاورد متعالی محسوب کرد، بلکه باید گفت از برخی لحاظ یک پسرفت یا واپسروی هم هست؛ اما این حسن را دارد که حقیقت را بیشتر در نظر می گیرد و زندگی را ب
ار دیگر برایمان تحمل پذیرتر می سازد. از یاد نبریم که تحمل زندگی همچنان اولین وظیفه همه جانداران است.
این ضرب المثل قدیمی را به یاد داریم که: اگر می خواهید صلح را پابرجا نگه دارید، خود را برای جنگ مسلح کنید” اقتضای زمانه ما این است که ضرب المثل یاد شده را به این صورت تغییر دهیم:”اگر می خواهید که تحمل زندگی را داشته باشید، خود را برای مرگ آماده کنید”(فروید،1384).
فروید انگار فقط به سراغ تابوها یعنی نبایدها می رفت، چون همه چیزهایی که ناگفتنی یا دست نزدنی بودند سانسور و واپس زده49می شدند و در حیطه کار او که حیطه ناخودآگاه بود، قرار می گرفتند. فروید فرزند مدرنیته بود و در عصر فرهنگ ویکتوریایی و یهودیت محافظه کار پرورش یافته بود که در آن جنسیت و عشق و نیز جنون و مرگ، چهار تابوی عمده ای به شمار می آمدند که دون شان اهل علم و فلسفه بود، تا درباره آنها سخنی بگویند (صنعتی، 1384).
در نظریه روان کاوی فروید علاوه بر اصل لذت و اصل واقعیت، اصل دیگری نیز بر شخصیت انسان و بر رفتار وی حاکم است که به آن اصل تضاد50 یا دو قطب مخالف نام نهاده است (سیاسی، 1379).
انسان در زندگی پیوسته با امور متضاد مواجه و میان دو قطب مخالف سرگردان است. از آن جمله اند: خوبی و بدی، درستی و نادرستی، دشمنی و دوستی، گرسنگی و سیری، غم و شادی، دگرآزاری و خودآزاری، زندگی و مرگ و بسیاری دیگر. انسان به هر یک از این دو قطب که نزدیک می شود، همانند دو قطب مثبت برق که یکدیگر را پس می رانند، از آن قطب پس رانده می شود و به قطب مخالف توجه پیدا می کند. او نمی تواند میان دو قطب توقف کند و ناچار است دائماَ تصمیم بگیرد. هر چه حرکت او میان دو قطب سریعتر باشد زحمت و ناراحتی او بیشتر خواهد بود. هر چه درباره انتخاب شغل، انتخاب همسر، خرید یا فروش و … تندتر عمل کند، احتمال پشیمانی و برگشت او بسوی قطب مخالف بیشتر خواهد بود. مسئول یک شرکت بزرگ صنعتی که ناچار است پی در پی و به سرعت تصمیم هایی بگیرد و در خلال روز چندین بار آری یا نه بگوید وضع روانی و حالت مزاجش البته با یک روستایی که زندگی یکنواخت و ساده ای دارد بکلی متفاوت است. پس شگفتی نیست که این از سلامتی برخوردار باشد و آن دیگری احیانا دچار زخم معده، سکته قلبی و ناراحتی های دیگر شود.51 فروید آدمی را میان دو قطب مخالف سرگردان می داند و معتقد است که معنی زندگی همین سرگردانی است. او این سرگردانی را”دور حیات” می خواند ( همان).
فروید ارگانیسم آدمی را یک دستگاه پیچیده ای می داند که نیروی خود را از غذای مصرفی بدست می آورد و به وسیله آن نیرو فعالیت های حیاتی را (چه بدنی مانند جریان خون، عمل تنفس، حرکت عضلانی… و چه روانی مانند احساس و ادراک و تفکر و جز آن) به راه می اندازد. بنابراین نیروی بدنی و نیروی روانی فرق شان ظاهری است و در واقع یک نیرو در کار است که آنرا نیروی زندگی می خواند. قبول این اصل و توجه به قانون حفظ نیرو، بیانگر این نتیجه است که نیروی زندگی هم می تواند تغییر شکل بدهد و از نیروی بدنی تبدیل به نیروی روانی گردد و بالعکس (همان).
غریزه دو جنبه دارد: بدنی و روانی. جنبه بدنی، تحریکی است که نامش احتیاج یا نیاز است، جنبه روانی که ناشی از آن تحریک است میل به از میان بردن آن است. همین میل است که انگیزه رفتار آدمی واقع می شود. آدم گرسنه یا تشنه میل به خوردن یا آشامیدن می کند و برای ارضای این میل به حرکت در می آید و به جستجوی خوردنی یا آشامیدنی می پردازد (همان).
فروید از غرایز فهرستی بدست نمی دهد ولی آنها را به دو دسته کلی تقسیم می کند.
غریزه زندگی52: غریزه ای که حفظ جان و بقای نوع را تامین می کند و آفریننده و سازنده هستند؛
غریزه مرگ53: غرایزی که سبب خرابکاری می شوند، تباه کننده هستند و آدمی را به سوی‌ مرگ می کشانند (منصور، 1390).
غریزه مرگ، همانطور که اشاره شد، بر خلاف غریزه زندگی عمل و اثر تخریبی دارد و سبب می شود که آدمی خواه ناخواه به وسایل گوناگون به خویشتن آزار برساند، حسود و کینه توز و انتقام جو باشد، به همه چیز و همه کس بدبین شود، به خیال خود برای رهایی از این ناراحتی ها به افراط در مصرف مشروبات الکلی بپردازد و به مخدرات اعتیاد پیدا کند، به هر وسیله ای که ممکن است به خود آسیب برساند و سرانجام احیانا مرتکب بزرگترین خرابکاری گردد، یعنی دست به خودکشی بزند (سیاسی، 1379).
غرایز مرگ تماس بیشتری با ادراکات درونی ما دارند و به عنوان برهم زنندگان آرامش ظاهر می شوند و مداوماً تنش هایی را به وجود می آورند که رفع آنها با احساس لذت قرین است به نظر می رسد که اصل لذت عملاً در خدمت غرایز مرگ است (فروید، 1384).
پاره ای از اشخاص در جریان زندگی واکنش های زیان بخش معینی را پیوسته تکرار می کنند، یا اینکه گویی تحت تعقیب سرنوشت ظالمانه ای قرار گرفته اند؛ یک بررسی دقیقر معلوم می دارد که این اشخاص عاملان ناخودآگاه بدبختی خود هستند (فروید، 1939).
نظر فروید درباره غریزه مرگ برپایه اصل ثبات است54که فخنر55 (1873) بیان کرده است مبنی بر اینکه”هر موجودی که از حیات برخوردار است گرایش دارد به اینکه به اصل خود بازگردد و این اصل، سکون و آرامشی است که از قدیم در جهان غیرآلی حکم فرما بوده است”. با توجه به این اصل، فروید می گوید: حیات چیزی است که به ماده بیجان تحمیل گردبده و در آغاز امر، به زودی از بین می رفته و ماده بصورت اصلی خود باز می گشته است، ولی به تدریج حیات بر نیروی خود افزوده و دوام بیشتری پیدا کرده است، تا آنجا که توانسته است مستقیما جاندار دیگری به وجود آ
ورد، یعنی تولید مثل کند. ولی با وجود این پیشرفت، افراد هر نوع از موجودات زنده تابع اصل سکون و آرامش هستند و خواه ناخواه به اصل خود باز می گردند. آدمی نیز ناآگاهانه تمایل به مردن دارد، و همین دلیل یا انگیزه است که سبب می شود به وجود خود زیان برساند. این گفته فروید معروف است که “هدف هر زندگی مرگ است56″و نیز این گفته دیگر او که “زندگی فقط راهی است غیر مستقیم به سوی مرگ”(سیاسی، 1379).
ما یقیناً گرایش داشتیم که به مرگ نیندیشیم؛ به بیان دیگر، می خواستیم که مرگ را از زندگی حذف کنیم. به عبارتی ما می کوشیدیم که مرگ را لاپوشانی کنیم؛… حقیقتاً ما نمی توانیم مرگ خویشتن را در ذهن مجسم کنیم و هر گاه بکوشیم چنین کنیم، در می یابیم که در واقع همچون نظاره گری حی و حاضر هستیم. از این رو، مکتب روانکاوی جسورانه این نظر را مطرح می سازد که اساساً هیچ کس باور ندارد که خواهد مرد؛ به بیان دیگر، هر یک از ما

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   پایان نامه رایگان دربارهنیروی انسانی، تعهد سازمانی، نقض قرارداد، حفظ کارکنان

دیدگاهتان را بنویسید