منابع و ماخذ پایان نامه ناخودآگاه، روان شناختی، از خود بیگانگی، جانشین سازی

که شخصی را مطالعه کنیم که ترس از مرگ را بروز می دهد و مرگ را در اندیشه هایش قرار می دهد؛ و مورفی می پرسد که چرا زیستن در عشق و شادمانی را نمی توان واقعی و بنیادین دانست (همان).
مرگ به شکلی عمومی، زیر هر تظاهری وجود دارد: در پشت حس ناایمنی در رویارویی با خطر، در پس حس دلسردی و افسردگی، همیشه ترس بنیادین از مرگ مخفی شده است، ترسی که پیچیده ترین شاخ و برگها را می پذیرد و خود را به شکل های غیرمستقیم می نمایاند. هیچ کس از ترس از مرگ آزاد نیست. روان نژندیهای اضطرابی، حالت های فوبیک گوناگون، و حتی تعداد قابل توجهی از حالت های خودکشی گرایی در افسردگی و بسیاری از اسکیزوفرنیاها ترس از مرگ را، که در همه جا حاضر است، نشان می دهند. ترس از مرگ در تعارض های عمده موجود در شرایط روان آسیب شناختی تنیده می شود. می توانیم بر این باور باشیم که ترس از مرگ همیشه در کارکرد ذهنی ما حضور دارد (همان).
زیلبورگ64(1938) اشاره می کند که این ترس در واقع فرانمودی است از غریزه خودپایی (صیانت نفس) که همچون فرارانی ثابت برای تداوم زندگی و چیرگی بر مخاطرات تهدیدکننده زندگی عمل می کند. اگر ترس از مرگ این چنین همیشگی و ثابت نبود، اختصاص چنین هزینه ثابتی از انرژی روان شناختی بر امر خودپایی (صیانت نفس) ناممکن بود. واژه خود پایی (صیانت نفس) به تلاش در برابر از هم فروپاشیدگی اشاره دارد؛ و جنبه عاطفی این تلاش ترس است، ترس از مرگ (همان).
به بیان دیگر، ترس از مرگ باید در پس تمام کارکردهای بهنجار ما حضور داشته باشد، تا ارگانیسم برای خودپایی (صیانت نفس) مسلح گردد. اما ترس از مرگ نمی تواند به طور ثابت در کارکرد ذهنی فرد حاضر باشد، چه در این صورت ارگانیسم دیگر نخواهد توانست کارکردی داشته باشد. زیلبورگ ادامه می دهد: اگر ترس از مرگ همیشه در خودآگاه ما بود، نمی توانستیم عملکرد بهنجار داشته باشیم. ترس از مرگ باید به طور مناسبی واپس زده شود تا بگذارد در زندگی ذره ای آسایش داشته باشیم. ما به خوبی می دانیم که واپس زدن چیزی است بیش از آن که موضوع واپس زده و جایی که واپس زده ایم را از ذهن برانیم و فراموش کنیم. در واپس زنی، به طور همیشگی، تلاشی روان شناختی برای سرپوش نهادن بر امر واپس زده وجود دارد و هرگز این احساس دیده بانی دادن از درون نمی آرامد (همان).
به آنان که باور ندارند که ترس از مرگ بهنجار است و می اندیشند که ترس از مرگ اغراقی روان نژندانه است که از تجربه های بد اولیه مایه می گیرد. به بیان دیگر، آنان می گویند این واقعیت را که به نظرمی رسد بسیاری از مردمان -اکثریتی عظیم از آنان- تب و تاب کابوس های کودکی را پشت سر می گذارند و به سوی زندگی سالم زندگی ای کم و بیش خوشبینانه و بدون تشویش مرگ ره می سپارند چگونه توضیح دهیم؟ چنان که مونتنی65(1533) گفته است، “دهقانان بی تفاوتی ای عمیق و شکیبایی در برابر مرگ و رویه بدشگون زندگی دارند. اگر بگوییم این حالت به علت حماقت آنان است پس بگذار همه از حماقت بیاموزند”. امروز که بیش از مونتنی می دانیم، می توانیم بگوییم “بگذار همه از واپس زنی بیاموزند”. اما نتیجه آن نیز اهمیت فراوان دارد: واپس زنی اغلب مردم را از نماد پیچیده مرگ حفاظت می کند (همان).
روان پزشکان مدعی اند که ترس از مرگ، از نظر شدت، بر حسب فرایند فرابالندگی (رشد) در افراد مختلف متفاوت است. و بکر بیان می کند که:” فکر می‌کنم یکی از دلایل مهم این گونه گونی آن است که ترس از مرگ در طی فرایند رشد دچار دگردیسی می شود. اگر کودک پرورش بسیار مناسبی داشته باشد، این پرورش در بهترین حالت تنها به پنهان کردن ترس از مرگ کمک خواهد کرد. علاوه بر این، واپس زنی از طریق همانندسازی طبیعی کودک با والدینش ممکن می شود. اگر از او به خوبی مراقبت شده باشد، همانندسازی آسان و منسجم انجام خواهد شد و پیروزی قدرتمندانه والدینش بر مرگ، خود به خود به او خواهد رسید” (همان).
جیمز66(1909) از اولین کسانی است که در حوزه روان شناسی درباره مرگ اظهار نظر کرده است، و با رئالیسم درخشان همیشگی خود، مرگ را کرم هسته تظاهر انسان به شادی خواند. شلر67(1928) می اندیشد که تمام مردم، به آن اذعان کنند یا نکنند، باید درکی شهودی از این کرم هسته داشته باشند (همان).
در زمان های عادی چنان رفتار می کنیم که گویی واقعا هرگز مرگ خود را باور نداریم، گویی کاملا به نامیرایی جسمانی خود باور داریم. ما بر آنیم که به مرگ چیره شویم. انسان می گوید البته که روزی خواهد مرد، اما از آن دغدغه ای به خاطر ندارد. او زمانی خوش را با زندگی می گذراند، و به مرگ نمی اندیشد و از آن نگرانی ندارد. اما این تنها اقرار فکری و کلامی اوست و جزء عاطفی مرگ واپس زده شده است.
زیلبورگ می‌گوید ترس از مرگ “شاخ و برگهای پیچیده را می پذیرد و خود را به شکل های غیر مستقیم می نمایاند”. و وال68 مرگ را نماد پیچیده ای می داند که به طور مشخص و دقیق برای کودک تعریف شده نیست. ” مفهوم مرگ برای کودک موضوعی ساده نیست، بلکه آمیزه ای است از ناهمشوندهایی که متقابلا با هم در تضادند. خود مرگ نیز تنها یک حالت نیست، بلکه نمادی است پیچیده که اهمیتش از فردی به فردی و از فرهنگی به فرهنگی متفاوت است”.
بکر(1997) اعتقاد خود را در زمینه حضور مرگ این گونه بیان می کند که: من باور نمی کنم که نماد پیچیده مرگ هیچگاه غایب باشد، و تفاوت نمی کند که فرد تا چه حد از زیست مندی و پایداری درونی برخوردار باشد (همان).

نگرش به مرگ در اندیشه‌های لاکان:
اگر چه اندیشمندان رشته های مختلف همواره ت
لاش می کنند عللی را معلوم کنند که انگیزه رفتار بشرند، هیچکدام جز فروید در سراسر عمر حرفه ای اش و لاکان در سراسر پنجاه سال تدریس، ادعا نمی کنند که انسان ها را عملا اصل مرگ به پیش می راند (راگلند69،1384).
لاکان70 (1901 – 1981)، از آنجایی مساله را برگرفت که فروید آن را وانهاد و لاکان رانه مرگ را در آثارش به عنوان مساله ای جاری و در حال تکوین حفظ کرد. رانه71 مرگ نزد لاکان سکون یا لختی72 کیفی73 است که عشق فرد به علائم بیماری اش74 را بزرگتر از هر گونه میلی به تغییر این علائم قرار می دهد (همان).
لاکان مفهوم مرگ دوم را در تقابل با مرگ اول یا حیوانی بدن زیست شناختی مطرح کرد. مفهوم مرگ دوم تقلایی برای توصیف اختگی75 به عنوان عملکرد یا ساختار از خود بیگانگی است، از خود بیگانگی ای که در آن نظام بنیادین در مقام ریاضت (یا اختگی) بدن جسمانی در نظر گرفته می شود. در واقع هر گونه قطع یا مداخله در رابطه شخص با اشیای جهان، مختل کننده حس سعادت و سلامتی است که ممکن است به مثابه پیوستگی میان بدن و جهان پیرامون تعریف شود (همان).
انسان ها ابژه هایی76 را می جویند که به خیال پردازی هایشان77 تداوم بخشد، حتی اگر به ابژه خیال پردازی ای برسند که هیچگاه نمی تواند کاملا خلا را بپوشاند، حتی اگر آن ابژه ها که در اولین دم لذت بخش اند، در لحظه بعد توقف و ایستایی78 مرگ را پیش کشند. مناسک تکراری به عادات بدل می شوند، و در این حال اروس را به تاناتوس تبدیل می کنند. حتی اگر تکرار ذاتا مرگبار نباشد با بندهایی نامرئی ما را به سکون وصل می کند. در نتیجه، ما از هر چه به ما ایستایی (حس ثابت بودن) ببخشد، در مقابل دیالکتیک حرکت دفاع می کنیم، حرکتی که در آن آزادی، حقیقت و تغییر است (موللی، 1391).
در برداشت گیر79(1983) که اقتباسی لاکانی از نظریه رانه مرگ فروید است، اجبار تکراری که فراتر از اصل لذت است، نوعی خودآزاری (مازوخیسم) ازلی زیست شناختی اندامواره80 است. گیر این اجبار را خودآزاری ای شهوانی – ژنیتیکی81می نامد که در درد لذت را می یابد. بحث گیر نیز مبتلا به دیگر سوء تفاهمات نوعی مابعد فرویدی از رانه مرگ است. استدلال گیر آن است که مرگ برای زندگی خوب است و کیف بنیادی82 است (راگلند، 1384).
مفهوم رانه مرگ در نزد لاکان پرتفصیل و پراکنده است و در هر سطحی از کار نظری و کلینیکی یا درمانی او نقش ایفا می کند. لاکان استدلال می کند که فروید گام اصلی را وانهاده است. اصل لذت در تقابل با اصل واقعیت نیست؛ بلکه لاکان آنچه را که در لحظه اول موجد لذت یا خوشی است و بعد به نارضایی تبدیل می شود، در لحظه دوم، که تکرار اولی است، بنا به تعریف، به لحظه ای قبلی اشاره دارد به فقدان لذت یا انسجام با این حال، لذت همچنان به عنوان توقف ردپا در حافظه می ماند و به خیال پردازی جسمیت می بخشد؛ بنابراین لذت از طریق تکرارهایی بازیافت می شوند که خیال پردازی های مرتبط با فقدان نابودکننده را بر می سازند (همان).
لاکان (1959) در قلب خیال پردازی‌ای که ارضای فقدانی ناخودآگاه را می جوید، ناسازه ای را یافت که او را به نتیجه رساند که تمامی رانه ها را رانه های مرگ بنامد. این مرگ است که در تمامی کنش های روزمره مان، ما را به پیش می راند (همان).
لاکان (1974) اصل فرویدی لذت را به مثابه الگوی ناسازه گونی از مرگ تفسیر کرد.او استدلال می کرد که علائم بیماری صرفا استعاره جانشین سازی نیست بلکه مبتنی بر رانه مرگ اند، به امری که بیشتر در ما است نه در دیگری و ما را بیمار نگاه می دارد. هیچکس نمی خواهد از علائم بیماری اش خلاص شود چرا که رانه مرگ فراتر از اصول لذت و فراتر از اصل تکرار قرار دارد، یعنی در سمت بن بست های واقعی که زندگی ما را سازمان می دهند، آن هم به شیوه امر آشنای منفی ای که بدان دودستی چسبیده ایم (همان).
واقعیت بنیادینی که رانه مرگ بر آن مبتنی است، این است که سوژه های انسانی فاقد دسترسی مستقیم به معانی ای است که بر زندگی ما حاکم اند. انسانها در زندگی آگاه خود سخن می گویند و رفتار می کنند بی آنکه بدانند کلمات و کنش هایشان برخاسته از مجموعه ای از فرضیات ناخودآگاه است (همان) .
وجود دردناک است چرا که مبتنی برمعنایی است که ناشی از آثار فقدان است، آثاری که به گونه ای سازمان می یابند انگار در رشته خیال پردازی ها کثرت قرار دارند. اگرچه این مایه اولیه هیچ گاه مستقیما بازیافتنی نیست و هیچ گاه نمی تواند شکاف خود فقدان را پر کند، معنا همچنان در پی چیزی است که کاملا دور از دسترسی است. این چیز، که علت آن نوعی اتکا به ابژه های کیفی است که فرد را به هم چسبیده نگه می دارد، تجسم بخش رانه مرگ در وجود انسانی است (همان).
هیچ چیزی نمی تواند غیر از مرگ یقین های اگو شخص را قادر کند که وجود خویش را حول میلی جدید بازسازد (همان).
هایدگر83(1963) نظیر دیگر متفکران در طول قرون، سوالش این است که چرا علی رغم همه آنچه می دانیم و همه آنچه می توانیم انجام دهیم، درد و رنج84 بشری همچنان بر ماندن پافشاری می کند. لاکان به این پرسش پاسخی متفاوت از پاسخ فیلسوفان می دهد. ما نمی توانیم از درد و رنج بشری پرهیز کنیم؛ چراکه رانه مرگ حاکم بر نظام نمادین است و از ما کار چندانی برای تغییر آن بر نمی آید. در واقع، کارکرد تکرار در سطح علامت بیماری، به عنوان تاناتوس وارد روابط بشری می شود. و تاناتوس، در قلب میل و رانه، خود را به صورت سه پاسخ متفاوت کیف به عدم علاقه جنسی تجسم می‌بخشد: یا هنجارها و رسوم اجتماعی فقدان علاقه جنسی را پر می کنند (زندگی در باشگاههای صحرایی، ورزش، ت
لویزیون و غیره)؛ یا، انحراف به کفایت راه دسترسی به کیف را در ارضای عدم علاقه جنسی باز می کند؛ یا، روان نژندی به عنوان نارضایی از هنجارها و از کیف به خود مجال تداوم می دهد. با این حال، هیچ یک از این علائم بیماری درمانی برای آن فقدان بنیادین- یا ناخوشی نیست – آن فقدانی که انسان ها در جستجوی جبران آنند: فقدانی – در- وجود (همان).
درک قدرت رانه مرگ محال است چرا که با کیف وجود جوش خورده است و همین از میل، هدفی گم شده می سازد. افراد درمان را جعل می کنند؛ به هرگونه بازی ای که تصور می کنند روانکاو آرزویش را دارد دست می زنند؛ هرگونه زندگی فلاکت باری را تاب می آورند؛ به جای آنکه توهمات بال و پر گرفته ای را ویران کنند که مبتنی بر یکسان سازی های و خیال پردازی ها ی ناخودآگاه است. از آنجا که مرگ، تولد و جنسیت در سطح علت و معلول معمایی اند، به لحاظ فکری بازنمایی

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   دانلود پایان نامه ارشد با موضوعفرهنگ سازمانی، سبک رهبری، سلسله مراتب، کارآفرینی

دیدگاهتان را بنویسید